تبليغاتX
سکوت و شب
حال و آینده
 بايد تبريک گفت ولي من نميدانم چي رو تبريک بگم که چي سال نو شده که شده چه فایده اين مردم عوض شدن نه؟ اين مردم همان مردم هستن و اين... 

 به هر حال ايراني ها که سنت شکني رو دوست ندارن و من هم یک ايراني هستم پس عيده همتون مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اسفند 1383ساعت 1:1  توسط عباس ملک محمدی  | 

من بین صد ها آدم زندگی می کنم و همشون را دوست دارم چون تقریبا هبچ کدوم از آنها را نمی شناسم .من بین این ساختمان ها زندگی میکنم بین آجرها و آهن ها آن ساختمان را هم دوست دارم ساختمان زندگی .
من بین افکار زندگی می کنم بین خوب و بد آنها را هم دوست دارم.

 در میان خود غوطه ور هستم.

 آیا من خوشبختم؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1383ساعت 21:26  توسط عباس ملک محمدی  | 

عشق یعنی دادن و دادن

ولی

شهوت یعنی گرفتن وگرفتن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1383ساعت 1:53  توسط عباس ملک محمدی  | 

باید گفت

 نمی تو نم دیگه تو دلم نگه دارم همه فکر ذهنشون شده پول همین و بس.

آخه همه این ذهن را دارن که بدون هیچ سعی و تلاشی این آرزو را (پول دار شدن) برآورده کنند این خوره مثل گذر مگس از جلوی چشمانمان در بین دانشجویان افتاده است .

مردم ما عادتی که پیدا کردن این است که می خواهند هر جور که شده پول بدست بیا ورند بدون اینکه  کمی فکر کنند که این پول را از چه طریقی بدست می اورند دانشجو عزیز این مرز و بوم هم از این کاروان مستسنی نیست.در صورتی که فکر دانشجویان اصلا نباید دور این مسایل غوطه ور باشد.

قضیه از آنجا آغاز شد که طرح های مثل گلد کویست و... آغاز شد آن هم از میان دانشجویان در میان مردم رخنه کرد. دانشجویی که عدالت طلبی را فریاد می کرد امروز در کوچه و خیابان به دنبال زیر گروه می گردد.

اگر کمی از بالا نگاه کنیم می بینیم که این دویدن ها بعد از تیر ۷۸ به وضوح دیده میشه آن هم از دانشکده فنی و...

به هر حال امیدوارم...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1383ساعت 0:14  توسط عباس ملک محمدی  | 

دانش آموزانی کودن و بازیگوش
جمع گشتند و به هم می گفتند .....که الفبا را باید کشت
تا از این مدرسه و درس و کتاب
حبس و آزار و عتاب...کلی آسوده شویم
زان میان گفت یکی شیطان تر
که الفبا کشتن بی معنی است
باید آقای معلم را کشت
همه فریاد زدند ....آری
و معلم که عصبهایش...از هیاهوی کلاس
از تکاپوی معاش...از غم شش رتبه عقب مانده
و از تنفر به گروهی خر از اسب جلو رانده
سخت فرسوده و بی طاقت بود
رفت و با سم قوی خود را کشت
با همان سم که در اشکاف اطاق شیمی زینتی بود نفیس
و پس از آن همه دانستند
زندگی هیچ الفبایی بسته به هستی یک فرد معلم نیست
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1383ساعت 22:53  توسط عباس ملک محمدی  | 

 امروز حوصله هچ کاري رو نداشتم همش اين ور اونورو نگاه مي كردم یه زنگ به ايمان زدم و بهش گفتم که تهران نميام چون بد از انجا بايد مي رفتم خونشون و به خاطر همين بهش گفتم بزاره برای بد. امروز دو تا از دوستانه دوره مدرسه رو ديدم لطف کرده بودن و امده بودن خونمون جفتشون اراک درس ميخونن مثل خودم یکشون که 5 ساله ديگه پزشک ميشه و اون یکيم مهندس معدن اميدوارم جفتشون موفق بشن .امروز خاطره دوره مدرسه برام تداعی شد چه روزای بود امروز بد از چند وقت دوباره شروع به نوشتن کردم خدا پدر اين استادهم رو بیامرزه با اين که درسه عملي هستش و ربطي به کلاسه انشا نداره باز ميگه در مورده اين بيت يا فلان مورد مطلب بنويسد من که در طول اين دو ترم خيلي چیزها ازش ياد گرفتم اميدوارم اين ترمم همين طور باشد. ديشب نتونستم سينما 1 رو ببينم سر همين  خيلي ناراحتم. فراد هم باید برم دانشگاه تکليفه خوابقم هنوز روشن نشده چه قدر بلاتکليفي بده داشتم یکي از شعرامو ميخوندم نوشته بودم

و من فارغ شدم از اين زمان

گل بوسه مرگ را با تمام لذت بر لبانم حس ميکنم

لبانم چون پيرزن زمستان سرد

بگذار برای آخرين بار ببوسمت

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1383ساعت 0:25  توسط عباس ملک محمدی  | 

سبزی وبهار را می بینم

پیش رویم گل های زرد و قرمز

من

در میان این هیاهو پیروزخواهم شد

تاریکی را پس زده ام

خورشید را صدا زده ام

کنج دلم خبری از سیاهی نیست

قلبم به روشنی ایمان آورده است

بر پیروزی گواه داده است

من

پیروز این بازی نامردان هستم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1383ساعت 0:25  توسط عباس ملک محمدی  | 

۱اگر با 1 برابر بود...

معلم پاي تخته داد ميزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود

ولي آخر كلاسيها ،
لواشك بين خود تقسم ميكردند

وان يكي در گوشه اي ديگر‌" جوانان " را ورق ميزد

براي اينكه بيخود هاي و هوي ميكرد و با آن شور بي پايان ،
تساويهاي جبري را نشان ميداد

با خطي خوانا بروي تخته اي كز ظلمتي تاريك

غمگين بود

تساوي را چنين نوشت : يك با يك برابر است .

از ميان جمع شاگردان يكي برخاست ،

هميشه يك نفر بايد بپاخيزد . .  .

به آرامي سخن سر داد :

تساوي اشتباهي فاحش و محض است .

نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت .

معلم مات برجا ماند

و او پرسيد : اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود

                                                         آيا باز يك با يك برابر بود ؟

سكوت مدهشي بود و سؤالي سخت .

معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود

و او با پوزخندي گفت :

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آنكه زور و زر بدامن داشت بالا بود و آنكه

                                                قلبي پاك و دستي فاقد زر ذاشت پائين بود

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آنكه صورت نقره گون ، چون قرص مه ميداشت بالا بود

وان سيه چرده كه ميناليد پلئين بود ؟

اگر يك فرد انسان واحد يك بود ،

اين تساوي زير و رو ميشد

حال ميپرسم  يك اگر با يك برابر بود

نان و مال مفتخواران از كجا آماده ميگرديد ؟

يا چه كس ديوار چين ها را بنا ميكرد؟

يك اگر با يك برابر بود

پس كه پشتش زير بار فقر خم ميشد ؟

يا كه زير ضربت شلاق له مي گشت ؟

يك اگر با يك برابر بود

پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟

معلم ناله آسا گفت :

بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد :

                                            يك با يك برابر نيست

این شعر زیبا را از وبلاگ دوست عزیزم برداشتم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت 21:48  توسط عباس ملک محمدی  | 

کوچه های تنگ
جوهای که در وسط آن خشک شده اند
صدها بار از میان آن گذشته ام
کوچه آخر فروردین بود
جویش پر آب
گویی همه ی آب ها از میان آن می گذشته اند
من خود را یافتم در فروردین
روزها وماه ها می گذرد
یلدا
شب یلدا هم می آید
من آرزو می کنم که در کنار تو باشم
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1383ساعت 22:20  توسط عباس ملک محمدی  |