امروز شاید خانم فدایی(استاد مباحث ویژه) فهمید که من به مدت بیست سال دیگر پیر شدم شابد تنها به خاطر تنهایی است که دوست دارم داشته باشم در واقع احتیاج دارم که تنها باشم.
دوستان یکی یکی گفتند:یکی می گفت که تو خوب نمی شی!یکی دیگر گفت:نو احتیاج به یک همدم داری و دیگری می گفت تو باید به فروید به پیوندی.ولی نه من خوب شده ام چون به دنبال زمان حال خود هستم.من همدمی نمی خواهم دوست ندارم این سکوت را بشکنم همیشه فکر می کردم فریاد را باید زد،دیگر بس است و من بیرق خود را روی زمین گذاشته ام اما تسلیم نیستم و فروید را نمی خواهم چون دیگر احتیاجی به افکار فروید ندارم چون من خود را دارم.
فکر می کنم کمی خالی شدم.
برخی از نوشته های من(به هر حال خود سانسوری هم بد نیست)
میشه در آخر گفت که دلا بسوز که سوز تو کارها بکند...
نمی دانم چه حالی پیدا می کنید وقتی دو ساعت منتظر دوستانت باشی که بخواهی بیرید کنسرت شجریان ولی دوستان شما نیایند و بلیط ها دست آن ها باشد، من که فقط یک لیوان چای خوردم چون خیلی احساس سرما کردم ۰
ولی ارزش این را داشت که یک فرصتی پیش بیاد تا دوستان دوره دبیرستانم امیر و مسعود را بعد از دو ماه آن ها را ببینم.خیلی فاز داد مخصوصا بعد از چیپس و پنیری که خوردیم
چی کار کنم نمی توانم که نگویم ، هنوز ناراحتم که کنسرت را از دست دادم...
تو این مدت به این نتیجه رسیدم که دنیا روی رابطه هاست که پابرجاست یک شعرم نوشته بودم که هر چی دنبالیش گشتم نتوانستم که پیدایش کنم.ای بابا پیری هست و هزار در به دری