تبليغاتX
سکوت و شب
حال و آینده

دوباره سلام

خیلی وقت است که از زتده شدن من می گذرد و اعتراف می کنم که چند باری خواستم بنویسم ولی هر بار خودم را آماده این کار ندیدم ولی شروع کردم و می خواهم این بار سبک نوشتنم را تغییر دهم و من هم هلیای داشته باشم و نامش را "زم"  بنا مم  و او هیچ شخص خاصی نیست و بلکه اشخاص هستند و زم کلمه ای نیست . در سال های قبل برای خودم می نوشتم و این بار برای آن ها .

                                                  یا حق

زم عزیز اعتراف می کنم که در زندگیم آدم های بر سر راهم قرار گرفتند که هر کدام مرا به سوی کشاندند بعضی ها مرا به چاه و بعضی ها مرا در رکوت و بعضی ها مرا در لابه لای هستی رو به فضایی دیگر که همیشه به دنبالش بودم سوق دادن از این میان بودند کسانی که مرا به رنج که هر دم نفس کشیدنشان در کنارم عذابی بود و بوی عرقشان  چنان بود که خودم را در بیابانی از ریگ های سیاه می دیدیم هنوز هم وقتی به آن ها فکر می کنم خودم را در دخمه ای می بینم که در آن پتک زمان به سرم می زند و فعل های ماضی که از مقابل چشمانم می گذرند.

زم عزیز که هر روزم را با تو می گذرانم دیشب در هیاهوی خنده دوستان که به ستارگان چشم دوخته بودیم ناخود اگاه به یاد دوستان افتادم دوستانی که هر کدام عزیزی هستند برای جان.دوستانی که جسم و روح نالایق من را گرامی داشتند و برای من نشانه ها را خلق کردند و نور را نشانم دادند و مرا از این دوباره پست بودند نجات دادند من هر روز به آن ها سلام می کنم و برای آن ها دست تکان می دهم.دیشب خودم را خوار دیدم در مقابل نور کوچک و او را بزرگ دیدم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 14:32  توسط عباس ملک محمدی  |