زم عزیز سلام،بدون هیچ مقدمه ای می رم سر اصل مطلب.
دیشب با چند از دوستانم به کافی شاپ همیشگی رفته بودم در مقاله ای که آرتور میلر نوشته بود خودم را غرق کرده بودم.ناگهان یکی از دوستانم گفت:"خیلی خسته می زنی؟"من نگاهی بش انداختم و فقط گفتم :"آره،خیلی خستم"ولی دیگر هیچی نگفتم و کتاب را بستمو نگاهی به روبرویم انداختم و دیگر صحبتی نکردم.
زم عزیز ولی می خوام به تو بگم خستم،خستم از تمامی ثانیه های زندگی،خستم از روزهای زندگی.من خستم ولی خسته ای که از زندگیش لذت می بره.می گویم تا بدانی که واقعا هفته ی پیش لذت بردم.لذت بردم از ۱۲ کتابی که خواندم و از تئاتری که دیدم.در کلاس استاد پاینده لذتم به اوج خود رسید و امروز از باغ آلبالو چخوف و فردا از کتابی دیگر که به سراغش می روم.
زم عزیز خسته شدم از پیاده رو های که در هر لحظه اش باید سلامی کرد...
زم عزیز بهتر است به دخمه ی خودم پناه ببرم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 23:47  توسط عباس ملک محمدی
|
زم عزیز امروز دلم گرفت.
چرا؟
چرایی که تو باید پاسخ آن را بدهی.تو باید بگویی که چرا هر که را دیدم غمی بر دل داشت و آن غم را در درونش فریاد می زد.مردی را دیدم که از وضع خود سر را در میان دستان خود گرفته بود از چشمانش اشکی نمی آمد اما از دلش خون می بارید.دختری را دیدم که از کرده های خود پشیمان بود و راهنمایی نمی دید او چشمانش را بسته بود تا نبیند که چه می کند بسته بود تا حقیقتی که در آن قرار گرفته بود را نبیند.پسری را دیدم که در عدسی چشمانش نوری به جز سیاهی نبود.
زم عزیز تو پاسخ بده که چرا آن مرد،آن دختر و آن پسر هر کدام غمی را بر دل داشتند.من هر جواب به ذهنم رسید گفتم آن ها نبود.قصه آن مرد را هزاران بار شنیده بودم درد آن از این بود که نانی برای بچه هایش نمی توانست ببرد.قصه دختر را شنیدم که هر روز بر سرش طبل بی دینی را بر سرش می زنند و داستان آن پسر در فراسوی این مرزها بود.
زم عزیز گفتم که غم مرد را می توان امشب تسلا بخشید ولی فردا چه؟ولی برای آن دختر و پسر جوابی نداشتم.هر چه فکر کردم نتوانستم بیابم.
زم عزیز تو بگو.
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 1:17  توسط عباس ملک محمدی
|
زم عزیز نمی دانم چرا امشب دلم برایت تنگ شد.شاید به خاطر این که چند وقتی برایت ننوشته بودم
شاید به خاطر اینکه گرفتاری های روزگار مرا در بر گرفته بود. شاید و شاید های که دلیل بر ننوشتنم باشد ولی این ها تنها بهانه برای ننوشتن بود.
زم عزیز دوست دارم امشب برایت بنویسم و می نویسم چون تو هستی و من هم هستم پس می نویسم.
زم عزیز دست هایی در دستان من قرار گرفتند که هر کدام از این دستان برای من عزیز هستند دستان پدر،مادر،خواهر،برادران و دوستانی عزیزتر از جان
زم عزیز این بار هم می خواهم از دوستان بنویسم که هر چه از این دوستان بنویسم کم نوشته ام دوستانی که هر کدام در هر جای ایران قرار گرفته اند از شاهرود تا تهران،کرج،همدان،خوزستان،ارومیه و...حتی خارج از کشور ولی این بار از دوستانی می خواهم بگویم،از دوستانی که در شهر من هستند
زم عزیز آن ها دستان من را گرفته اند و به من آموختند که در کنار هم هر چه را که بخواهید می توانید به دست بیاورید. آن ها در کنار هم بودن را یاد دادند آن هایی که گفتند و من شنیدم و من را پذیرفتند و آن هایی که حرف های من را شنیدند
زم عزیز شاید دلیلی که امشب از آن ها می نویسم دلایل مختلفی داشته باشد ولی این دلیل من را به نوشتن برای آن ها وادار کرد دلیلی که هر لحظه من آن ها را ستایش می کنم آن ها کاری کردند که هیچ کسی تا به حال این کار را نکرده است آن ها خانه ی ساختند خانه ی با سقف محبت و دوستی،دیوارهای با اعتقادی یکسان که بر روی دیوارها تنها یک پوستر زده شده بود و روی آن نوشته بود"شهر من" برای خانه دری نگذاشته بودند چون قرار را بر این گذاشتند که هر کسی را با هر عقیده ای بپذیرند پس دری را نگذاشتند من هم از این در وارد شدم و درود فرستادم و درود مرا با صد درود پاسخ دادند.
زم عزیز درود بفرست بر آرشید،قاضی،مجیدزاده،نصیری،دادخواه،متقی،امامی،شریعتی،اسمی خانی،حسینی،مرادی،نادعلیان،صحرایی،معلمی،مصطفوی و خیلی های دیگر که بودند و من آن ها را عزیز شمردم
زم عزیز بر دوستان جدیدم هم درود بفرست همیشه به تو گفته بودم که دوست ندارم با آدم تازه ی برخورد داشته باشم ولی آن ها از همان دری وارد شدند که من وارد شده بودم دوستانی همچون رئیس جعفری،امجدی ها،مهدیان،بروجردی،سمیعی،محمدی،پورسمیعی،صابر،حکمت اندیش ها ،عابدینی،عامری ها
زم عزیز از خداوند می خواهم این خانه را مستحکم از دیروز پاپر جا نگهدارد از خداوند می خواهم که دوستانم را هر چه بیشتر به هم نزدیک کند از خداوند می خواهم که سقف خانه را محکم تر از دیروز قرار دهد تا باران ناملایماتی ها خطری برای آن بوجود نیاورد.
زم عزیز امشب خودم را در جلوی آیینه دیدم و به خودم گفتم"لعنتی تو این دوستان را داری پس نگران نباش"آن ها آرامشی برای من و همه هستند.
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 0:36  توسط عباس ملک محمدی
|