یه لحظه هیچی نگید.فقط سکوت
زم عزیز این جمله را یکی از دوستان هنگامی که داشتیم از کوه پایین می آمدیم بر زبان آورد.آن جا دره سکوت نبود ولی آن قدر سکوتی زیبا بر آنجا حکم فرما شد که نتوانستم جلوی فکر سیال خود را بگیرم و به تو فکر نکنم.فکری که تنها عذابم داد.آن قدر عذابم داد تا مجبور شوم مرغ سحر را فریاد بزنم.فریادی از تمام وجودم تا خود را خالی کنم تا هنگامی که شب به منزل می رسم در پای درس استاد بنشینم.
آن شب هنگامی که به خانه برگشتم خیلی سریع به دخمه خود رفتم تا فیلمی را که حدود هفت سال آرزوی دیدنش را داشتم ببینم ولی نتوانستم بیش از ده دقیقه از آن را ببینم چون نمی توانستم بازی زیبای سوسن تسلیمی را ببینم و برای خودم گریه نکنم.گریه که چرا اکنون او در ایران نیست و من نمی توانم بازی های او را ببینم.گریه که چرا استاد فقط می تواند هر ده سال یک بار فیلم بسازد.همیشه هنگامی که نمایشنامه مرگ یزگرد استاد بهرام ییضایی را می خواندم فراموش نمی کنم که آهی از حسرت می کشیدم و می گفتم خوشا به حال آن تماشاگران تالار چهارسو که کاری از استاد را می بینند و بازی از سوسن تسلیمی .
زم عزیز آن روز و آن شب سکوت بود ولی آن شب من خودم را در چار دیواری آپارتمان دیدم و نتوانستم مانند روزش فریاد بزنم.تف به این زندگی