تبليغاتX
سکوت و شب
حال و آینده

 

*چند هفته ایست که کتاب دنیای سوفی(داستانی درباره تاریخ فلسفه) اثر یوستین گردر را می خوانم.این کتاب 600صفحه دارد که هر روز بیشتر از ده صفحه از  آن را نمیشه خواند و باید بشینی و فکر کنی. کتابی است بسیار جالب و خواندنی که همه مسائل فلسفی را بیان می کند.این کتاب دید تازه ای به آدم میده.دقیقا از وقتی این کتاب را دارم می خوانم شب ها خوابم نمی برد.

*امروز یک هدیه به دوستانم محمد باقر و زهرا که تازگی با هم ازدواج کردند دادم.خیلی برام سخت بود که اول کتاب چیزی براشون بنویسم،چون خوشم نمیاد داخل کتاب چیزی بنویسم چون یک حسی بدی به آدم میده.مثل این ها که روی درخت یادگاری می نویسند یا شکلک می کشند(یاد یک شعر از داریوش افتادم"یادته روی درخت دو تا دل کنده بودیم")ولی به هر حال چاره ای نداشتم نوشتم و الانم هر چی فکر می کنم یادم نمیاد چی نوشتم.به هر حال یک بار دیگه بهشون تبریک می گم

*من همیشه فکر می کردم مردها خوششون میاد که توی تاکسی خودشون رو به زن ها بچسبوند ولی امشب رسما خلاف این به من ثابت شد.من دیگه داشتم از در تاکسی پرت می شدم بیرون.واقعا یک سری از مردها و زن ها رسما...!

*راستی فردا شب یلداست.مبارکه(دست رو برو تو کارش)بنده خدا بابام.چرا؟امروز داشتم از طرف میدون میوه و تره بار رد می شدم قیمت میوه ها فضایی بود.بنده خدا محسن که امسال اولین شب یلدا زناشویشون هستیش و کلی باید خرید کنه ببر خونه مادر زنش.عجب رسمایی!

*جاتون خالی امشب کلی خوش گذشت.سعید آب انار خرید.مهندس شکلک دار شد.مهندس شیرینی یادت نره

پی نوشت:از رباعیات خیام

ای آمده از عالم روحانی تفت               حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت

می نوش ندانی ز کجا آمده ای                خوش باش ندانی  به کجا خواهی رفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 3:25  توسط عباس ملک محمدی  | 

زم عزیز آیا می دانی لحظه چیست؟
لحظه آن چیزی است که تو می دانی تغییر دهی.لحظه من و تو هستی که باید همدیگر را در آغوش بگیریم و بخندیم.لحظه همین زندگی است که ما در آن پا گذاشته ایم.لحظه همان چشم بر هم زدن است که ما ناخودآگاه چشمانمان بسته می شود.پس اگر تو فکر کرده ای که بیش از این قرار است که زندگی کنی گناهی بس بزرگ مرتکب شدی پس از زندگی لذت ببر تا وقتی خودت را در یک در دو متری یافتی حسرت نخوری که ای کاش دوباره این لحظه را می یافتی .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 20:45  توسط عباس ملک محمدی  | 

دوست دارم سرمو به کوبم به دیوار و له بشه و بالای جنازم بشینم و نگاه کنم. حس می کنم زندگیم یکنواخت شده بدون هیچ هیجانی و فقط من خواب هستم.

زم گور بابای تو که همش به تو فکر می کنم که برای تو بنویسم.اصلا کی گفته من باید بنویسم؟ولی سه روز پیش دوست داشتم بنویسم که الهی گور به گور بشن آن دو نفری که از من همش سوال پرسیدند.من نمی دونم که چرا از من این قدر سوال پرسیدند و پشت سر هم همین جور می پرسید.با سوال تهوع منم داشت تهوع می گرفت می خواستم بالا بیارم و کل کثافت رو بریزم تو صورتش ولی اون روز خیلی خال کردم چون تمام سوالاشون رو جواب دادم و حال اون دو تا آشغال رو گرفتم.

زم بازم گور بابای تو که زندگی من اینجوری شده.دوستان یکی یکی نیستند و من نمی دونم از این بابت خوشحال باشم یا ناراحت باشم هر روز  ساعت ۱۱ زنگ می زنند و منو از خواب بیدار می کنند.فقط امروز خوشحال شدم که جواب تلفن رو دادم.سعید ای کاش برای یک قضیه دیگه زنگ زده بودی.دیروز یک نفر زنگ زده بود که می خواد کنکور هنر بده و راهنمایی می خواست.دو روز پیش یک نفر زنگ زده بود و می خواست...هر روز یک نفر و من دوباره به خواب میرم.روزی ۱۵ ساعت خوابو ۹ ساعت با چشمان باز!

زم عزیز گور بابای عزیز تو که من حس کتاب خواندن را ندارم و برای من فحش هستیش.فکر می کنم اینم تقصیر اون آشغال که من هر سوالی که بش جواب می دادم به من می گفت واقعا تو این کتاب ها رو خوندی.ای کاش تمام سوالاش رو جواب نمی دادم.ای کاش نمی دونستم"نورا"* کی هستیش و سه خواهر چخوف چی شدند و خیلی های دیگه.

امروز خیلی چیزها برام گنگ بود ولی مهمترینش این بود که چرا حسین نمکزار رو بسته؟هر چی هم زنگ زدم خاموش بود.خدا کنه دلش خاموش نباشه!

*یکی از شخصیت های نمایشنامه خانه عروسک نوشته ایبسن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 1:18  توسط عباس ملک محمدی  |