*روز سه شنبه رفتم بودم تئاتر شهر تا آخرین اجراهای جشنواره 25 ام را ببینم.خوشبختانه دو بلیطی که می خواستم را پیدا کردم و به تماشا نشستم.اولین کاری که دیدم نامش"پیچت کلون چیت چون و خودم" که از کشور فرانسه بود که از لحاظ ساختار تئاتری برایم بسیار جالب بود.اما دومین کاری که مرا ترغیب کرد به تئاتر شهر بروم کاری از کشور روسیه به نام "مرغ دریایی" بود.جدای از بازی های زیبای بازیگرانش رخدادی که برای تماشاگران ایرانی بسیار جالب بود و حتی یک بار مورد تشویق قرار گرفت صحبت های کلیدی بازیگران روسی به زبان ایرانی بود و همه ی بازیگران می گفتند:"من قاتل هستم".در هنگام بازی یکی از بازیگران دو یا سه بار به بازیگر زن مقابلش اشاره می کرد که کلاهی که بر سرش قرار دارد را درست بر روی سرش بگذارد در حالیکه این بازیگر زن حتی یکی از تارهایش هم پیدا نبود،بلاخره بازیگر زن خسته شد و کلاه را از سرش بیرون آورد و با اشاره بر روی سرش زد که نمی بینی روی سرم روسری بسته ام.به نظر شما چرا این بازیگران این کار را می کردند؟من خودم به جواب های زیادی رسیدم.
*پی نوشت:یک بیت از عطار
کار عالم عبرت است و حسرت است حیرت اندر حیرت اندر حیرت است
*من ورودی بهمن بودم.هوا کمی سرد بود و من لباس گرمی پوشیده بودم تا به اولین کلاس ترم خود بروم.برای اینکه اولین بار بود می رفتم کمی سعی کردم موهای خود را شانه کنم و عطری را که یکی از دوستانم برایم هدیه خریده بود را زدم و راهی کلاس شدم.وقتی وارد کلاس شدم در حدود بیست نفر نشسته بودند.حدود یازده دختر و نه تا پسر.این را می دانستم که قرار است من با این ها زندگی کنم برای همین سلامی از روی دوستی به آن ها کردم و یکی از چندین صندلی داخل کلاس را انتخاب کردم و نشستم.بلاخره استاد با تاخیر آمد و پوشه زردی که بر روی دستش بود را روی میز گذاشت.قیاقه سردی داشت.موهای کوتاهی داشت و صورتش را با ماشین اصلاح کرده بود و خوشحال به نظر می رسید.با بیتی از سعدی کار خود را نشان بدهد و از همان ابتدا می خواست نشان بدهد که متفاوت است خود را آقای"ن"معرفی کرد و گفت علاوه بر این که ریاضی درس می دهد مسئول امور رفاهی دانشجویی است و اگر کسی مشکل داشت به آن بگوید و از دانشجویان خواست بگوید که هر کدام از چه شهری آمده اند.او برای این که باز هم خودی نشان دهد گفت"من یک دوره در آکسفورد بوده ام" و من خوشحال شدم که حتما استاد خوبی از نظر علمی گیرم آمده است و اضافه کرد که روش درس دادن او کمی متفاوت است و بعدا برای من اثبات شد که او یک چیز دیگر است.آقای "ن"همچنان می گفت و می گفت تا به این رسید که گفت من در آینده حد را از طریق سخنان مهندس بازرگان به شما درس می دهم.من دیگه داشتم از خود بی خود می شدم که برای آقای"ن"دست بزنم که ناگهان یکی از دختران کلاس دستش را بلند کرد و با شلپ شلپ کردن النگوهایش نزدیک بود پسری شانه هایش را بلرزاند و با صدای نازکش گفت"ببخشید استاد این که گفتید،کی هست؟" و استاد ما از این سوال بسی خوشحال شد و توانست اطلاعات تاریخی انقلابیش را به رخ بکشد و همچنان گفت و گفت..
به تابع یک به یک رسیده بودیم و استاد ما که هوای آکسفورد به مشامش رسیده بود مثالی را برای فهماندن تابع معکوس نوشت.همان طور داشت می نوشت و می نوشت که من و دوستم نگاهی به هم انداختیم و ترسیدم دستمان را بالا بیاوریم چون هر دوی ما در درس ریاضی کمی می لنگدیم و به خود می گفتیم" بابا بلاخره آقای"ن"استاد است و ما شاگرد هستیم و حتما ما اشتباه می کنیم".بلاخره طاقت نیاوردم و با یکی از دوستان دیگر مشورت کردیم و بلاخره گفتیم استاد این تابع شما یک به یک نیست.استاد چشمانش را تنگ کرد و نگاهی به من انداخت و دوباره بدون این که خم به ابرو آورد درس را ادامه داد.بلاخره دو زاری همه بچه ها افتاد و ناگهان یکی از بچه ها گفت:" استاد شما گفتید یک تابع معکوس حتما یک به یک بایذ باشد ولی این یک تابع یک به یک نیست".استاد این بار حرف این دختر را گوش داد و بر روی صندلیش نشست و دستانش را زیر چانه اش گذاشت و به تخته نگاه کرد و بعد از چند دقیقه گفت"اشکالی ندارد من فقط می خواستم مثالی از تابع معکوس برای شما بیاورم فرقی ندارد" و با همان تابع کار خود را ادامه داد و من گفتم"هذا عجیبا جدا"
او حرف های دیگری هم زد که اگر بخواهم درباره کارهای او و خیانت های که آقای"ن" در حق دانشجویان کرد بنویسم باید وبلاگی به نام آقای"ن"ثبت کنم.
اواخر ترم بود، به مشتق رسیده بودیم و دریغ از آنکه ما یک بار دیگر اسمی از مهندس بازرگان بشنویم.
*پی نوشت:
من به دوستانم قول داده بودم که مطلب طنزی درباره او بنویسم ولی هر وقت به او فکر می کنم گریم ام می افتد دوستان عزیز معذرت می خواهم
*من فوتبال ایران را برای دیدن اینکه از فوتبال لذت ببرم، نگاه نمی کنم بلکه برای تماشای حواشی این بازی ها نگاه می کنم و کلی می خندم.مثلا همین بازی استقلال و سایپا،کلی ما را شاد کرد.مثلا وقتی که استقلال گل اول بازی را زد.تماشاگران استقلال هوار می کشیدند که"دایی باید برقصه"! من سر این قضیه هنوز که هنوز دارم می خندم و اینم باید بگم یکی از بداخلاق ترین تیم های ایران همین استقلال هستیش و وقتی می بینند بازی را به حریف می بازند کلی به بازیکنان تیم مقابل فحش می دهند و آنها می زنند.مثلا همین طالب لو که تازه از همشون بهتره،بازیکن گلابی سایپا ارزانی را زد.من هنوز بازی سه سال پیش استقلال با پاس را یادم نرفته که چه بلایی سر خداد عزیزی آوردند. و اما یک سوال این علیزاده واقعا فوتبالیست هستیش؟من که بعید می دونم.
*به مناسبت تولد استاد بهرام بیضایی فیلم رگبار را نمایش دادیم.من این فیلم را در حدود ده باری دیدم و اگه پایش باشه ده ساعت دربارش صحبت می کنم،ولی این بار در جمع دوستان خیلی فاز داد.جای همتون خالی.استاد تولدت مبارک.
* صدام هم اعدام شد.مبارک باشه!این حسین آقا بقال محله ما یک حرفی زد و گفت:"یعنی ظلم تموم شد؟"منم حیران یک شکلات فرمند ازش خریدم.
* احمد زنگ زد گفت:"سربازی امریه گرفته"احمد جون مبارک باشه.علی هم که آموزشیش تموم شد.حسین هم گفت"تا اردیبهشت سال دیگه از فوتبال خداحافظی می کنم"دعا کنید ارشد قبول بشه.مهندسم از همایون رسیده به چهره به چهره.
*پی نوشت:شعر از احمد شاملو
اگر که بیهده زیباست شب
برای چه زیباست
شب
برای که زیباست؟ -
شب و
رود بی انحنای ستارگان
که سرد می گذرد.
و سو گواران دراز گیسو
بر دو جانب رود
یاد آورد کدام خاطره را
با قصیده ی نَفسگیرِ غوکان
تعزیتی میکنند
به هنگامی که هر سپیده
به صدای هم اواز دوازده گلوله
سوراخ
می شود؟
گر که بیهده زیباست شب
برای چه زیباست شب
برای که زیباست؟
*دیشب برنامه نود کلی فاز داد و من بعد از چند وقت کلی خندیدم.قضیه از این قرار بود که مربی تیم فوتسال شن سا ساوه داور را به قول عادل با یک ضربه رزمی زده بود(کلا همه در فوتسال هدایتگر شده اند)و حسین شمس مربی فوتسال تیم ملی و هم علم و ادب مشهد(خیلی جالب نه؟) می گفت:"که این مربی برزیلی برای صادرات انار به ایران آمده است و اصلا کارت مربی گری ندارد"و سر مربی تیم ساوه ای ادعا کرد که اگر این مربی در صادرات انار بود،همین فامیل های آقای شمس که از قراری هم ساوه ای هست به این برزیلی مفلوک اجازه نمی دادند که حتی دست به انار بزند و از این حرف ها و از همه می خواست که این مربی 28 سال را ببخشند و آقای کارشناس که دوست داشت نشان دهد که خیلی خشن است در یک جمله ی انتحاری گفت"که یک سال محرومیت کم است"من از این قوانین سر در نمی آورم ولی یک نموره این برزیلی گناه داشت.
*دیشب بعد از این برنامه که خندیدم گرسنمون شد.خوشبختانه نزدیک خانه ما دوازده تایی ساندویچی هست و شبا معمولا یکی دو تاشون تا 2 شب باز هستند و به امثال من سرویس می دهند.رفتم سراغ ساندویچی همیشگیم ولی متاسفانه نانش تمام شده بود.ما هم دست از پا دراز تر داشتیم به خانه بر می گشتیم که مشاهده کردیم چراغ های یک مغازه سو سو می زند،چشمانم را کمی تیز کردیم بله خودش بود سیزدهمین ساندویچی هم تاسیس شده است.خرسند شدیم و سفارش دو همبرگر دادیم وقتی آمدم پول این همبرگر ها را بدهم،چیزی دیدم بس تعجب آور.سعی کردم که دهانم را باز نکنم چون هر چه خورده بودم بالا می آوردم و سر همین موضوع چشمان خود را گشاد کردیم و گفتم آقا با این دستان برای من ساندویچ درست کردین؟دستانش کاملا سیاه سیاه بود.بنده خدا خم به ابرو هم نیاورد و گفت نمی دانم چرا این موتور درست نمی شود. ما می گفتیم پایه ساندویچ چرک هستیم نه دیگه اینقدر.من کاری دیگه نمی تونستم بکنم همان طور هاج و واج به خانه برگشتم
*دستاتونو ببرید طرف آسمان و برای من دعا کنید و بگویید"الهی این عباس از دست این مهندس نیمروز راحت بشه"الهی آمین! حالا این ماجراشو توی یک داستان جدا تعریف می کنم.
*به دوستانی که نگران من هستند و حضورا یا تلفنی گیر می دهند که حالت خوب نیست باید اعلام کنم که بنده حالم کاملا خوب است و الان دارم پرتفال می خورم و از همشون تشکر می کنم.
*این وزیر علوم هم جدیدا دانشجویان ستاره دار را کاما دار کرد ، فرقی هم مگه می کنه؟دانشجویان همدانی هم سمفونی سکوت برگزار کردند.
*خدا خیر بده این سعید رو کلی با این کیتارو تصویریش و مخصوصا آهنگ cosmic love (فکر کنم معنیش عشق به عالم هستی بشه) کلی حال داد.به ایمانم زنگ زدم نبود،ایمان راست بگو رفته بودی کلاس سیستم عامل؟شیطون من بچه های اتاق 313 رو می شناسم ما ها کلاسای خودمونو به زور می رفتیم.علی هم کلی فاز داد و پول تلفنو داد.به آدم هایی که شب ها نمی خوابند امشب یکی دیگر هم اضافه شد.فکر کنید؟وحید اونم به این بهونه که فردا امتحان داره.بعدش هی این ورجک آومده میگه این شجریان حال نمی ده آهنگ رو عوض کن!
*پی نوشت: شعر از سهراب سپهری
رنگي كنار شب
بي حرف مرده است.
مرغي سياه آمده از راه هاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست.
سر مست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.
*شب یلدا هم با همه گرونی هاش و با همه ی هندونه و آجیل و دور هم نشستناش تموم شد.عباس عبدی در یک گفتگوی خودمونی با بابک مهدیزاده در مورد شب چله اعلام کرده "کلا تو ابران همه شبا شب چله ست" و برای اصلاح طلبان فال حافظ گرفته که اومده"هزار شب خوبان یکی وفا نکند" و مهندس عبدی اظهار امیدواری کرده که "شبامون طولانی تر از شبای قطبی نشه"
*امروز رفتم تو خیابون کمی پیاده روی کنم تا خسته بشم تا شب خوابم ببره ولی شواهد نشون میده که انگار فایده ای نداشت و همچنان شب ها بیدارم.نیما امروز پیشنهاد کرد از این قرص های خواب بخورم خودش می گفت:که بعضی از شب ها از این قرص ها می خوره و راحت می تونه بخوابه و اصلا خواب نمی بینه"ولی من کلا با دوا و دکتر حال نمی کنم.بعدش آدم که خواب نبینه که فایده نداره.
*تلویزیون من شبکه یک نمی گیره و من نتونستم سینما یک رو ببینم و کلی غصه خوردم و مجبور شدم بزنم شبکه چهار.شب ها اگه بیننده شبکه چهار باشید شبکه سحر رو میزاره .امشبم دهمین سال تاسیس شبکه سحر بود.با یکی از مدیران شبکه سحر صحبت می کردن ولی مدیره انگلبسی نمی تونست صحبت کنه ،فکر کنید !. برای جبران این که سینما یک رو ندیدم برای دومین بار امشب قرمز کیشلوفسکی رو می بینم (این بار با زیر نویس فارسی)
*امیدوارم یک نظمی به نوشته هام بدم و هر سه شب یک بار آپ کنم
*امشب چشن تولد منیره بود،مبارک باشه. ایمان به خواسته چند شب پیش خود رسید.فکر کنم سعید دومین شب جمعش باشه که توی این چهار سال کاشان مونده.داداش علی هم امشب پشت تلفن خوشحال بود.
پی نوشت:شعر از فروغ فرخزاد
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دي ماه است
من راز فصلها را مي دانم
و حرف لحظه ها را مي فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذيرنده
اشارتيست به آرامش