تبليغاتX
سکوت و شب
حال و آینده
*ساعت از ده گذشته بود که تلفن زنگ خورد.دوستم بود گفت:" سلام عباس افسانه ۱۹۰۰ رو از دست ندی در ضمن استاد من داره نقد می کنه خداحافظ" کتابم رو گذاشتم زمین و تلویزیون رو روشن کردم. وقتی فیلم شروع شد آهنگ های زیباش منو در خودش حل کرد.

* میگم این زندگی خیلی می چرخه.منم اصلا کاریش ندارم بزار بچرخه.

*الهام هم شد وزیر دادگستری تا معجزه هزاره چهارم رو خانمش بنویسه

*شبکه دو اختتامیه جشنواره فیلم فجر رو داشت نشون میداد.من نمی دونم چرا نتونستم خانم های که جایزه ای میگیرن رو ببینم.ای بابا

*چند تا از دوستان سرما خوردن الهی زودتر خوب شوند.دعا بفرمایین.

*پی نوشت:برای این دفعه می خواستم یک شعر از مولانا بزارم ولی چون همه تحت تاثیر پی نوشت ها قرار می گیرن این بار نمیزارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 2:31  توسط عباس ملک محمدی  | 

*نشستم جلوی آینه و به خودم نگاه کردم و ناخودآگاه یاد ترانه ی از فرهاد افتادم"می بینم صورتمو تو آینه …"و همانطور زمزمه کردم.موهام سفید شدند،اما دلم؟واقعا عمر ما در مقابل عمر زمین خیلی ناچیز به نظر میرسه و انگار ما هیچ هستیم.من همیشه سعی کردم زنده بمونم حتی بعد از مرگم و همیشه امیدوارم که عروسکی نباشم که کسی بخواهد من را برقصاند(یاد خانه عروسک ایبسن افتادم)

 

*22 بهمن هم آمد اما از خبر خوش احمدی نژاد چیزی به گوشمون نرسید.این مملکتم چه سرگذشتی داره!

 

*بلاخره فیلم مهرجویی تو جشنواره به نمایش درآمد.این اولین باری بود که دلم نسوخت چرا فیلمی از مهرجویی رو ندیدم چون خودش گفته"سکانس های را به خاطر ماه محرم پخش نکردیم و امیدوارم در اکران عمومی پخش شود" در ضمن بهرام رادان هم بهترین بازیگری مرد را به خاطر بازی در این فیلم گرفت.

 

*حسین نه روز دیگه میره سربازی.من کی میرم؟ای کاش این سربازی دو سال نبود.راستی سعید جون التماس دعا!

 

*پی نوشت:شعری از ابوسعید ابوالخیر

حال عالم سر به سر پرسیدم از فرزانه ای           گفت:یا خاکیست یا بادیست یا افسانه ای

گفتمش:آن کس که او اندر طلب پویان بود؟         گفت:یا کوریست یا کریست یا دیوانه ای

گفتمش:احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟     گفت:یا برقیست یا شمعیست یا پروانه ای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 1:39  توسط عباس ملک محمدی  | 

*نمی دونم تا حالا از روی ضعف جسمانی  برای چند دقیقه از حال رفته باشید و از روی عرق سردی که روی صورتتان می نشیند بیدار شده باشید.من در عرض کمتر از دوازده ساعت دوبار برایم این اتفاق افتاد.این دو اتفاق واقعا خیلی ملس بود،شیرینی که همراه با ترس همراه بود.اولش چشمام کمی قیلی ویلی رفت بعدش کاملا سیاه شد و آن وقت سقوط آزاد.هنگامی که چشمام را باز کردم از سقوط چیزی یادم نیومد.ولی زیباترین قسمت ماجرا هنگامی که چشمان خود را باز کردم.برای یک مدت خیلی کوتاه اصلا هیچی یادم نمی یاد و آرام آرام از رنگ دیوار متوجه شدم که کجا هستم .به هر حال تجربه خوبی بود.

 

*دهه فجر هم رسید و دوباره کلیپ های که از دانشگاه ها نشان می دهند.می گم زمان شاه دختر توی دانشگاه نبوده یا دوستان

تدوینگر دوست ندارند نشان دهند؟

 

*اینکه کمی دیر نوشتم دو دلیل داشت:یکی بیماری سختی که گرفتم و دومیش اینکه دوست عزیزم حسین قرار بود مطلبی در مورد عزاداری برایم بفرسته که بزارم تو وبلاگ که هنوز برام نفرستاده.

 

*پی نوشت:دو بیت از شوریده

هر چه کنی بکن مکن ترک من ای نگار من         هر چه بری ببر مبر سنگدلی به کار من

هرچه هلی بهل مهل پرده به روی چون قمر       هرچه دری بدر مدر پرده اعتبار من

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 23:21  توسط عباس ملک محمدی  |