همیشه در میان صحبتهایم بعضی از دوستان به من خرده میگیرند که چرا برای تو زنان یک مسئله هستند؟ میگویم چرا نباشند؟زمانی که آنها در این جامعه دیده نمیشوند و اگر قرار باشد آنها را کسی ببیند باید به رنگ سیاه ببیند.هنگامی که حداقل حقوق برای آنها رعایت نمیشود.وقتی که آنها رنج میبرند از اینکه تساوی برای آنها رعایت نمیشود.هنگامی که مردان در این جامعه یک هستند آنها نصف.زمانی که نامی به نام امنیت برای آنها تداعی نمیشود و اگر میشود در کنار یک مرد و خیلی موارد ساده دیگر که زن را یک مسئله میکند و با خود میگویم چرا این همه تبعیض باید باشد.اما براستی در این همه تبعیضی که وجود دارد آیا خودمان(چه مرد و چه زن) مقصر نیستیم؟
پینوشت: این قطعه بخشی از سروده زندخت شیرازی است به نام”عزت بود، ای خواهران، در بینیازی"که در حدود هشتاد سال پیش سروده است.
کار تجارت از چه معنی کار زن نیست؟
کار صناعت با چه منطق کار من نیست؟
کفش زنان را از چه رو زن خود ندوزد؟
زن از چه جراح و طبیب جان و تن نیست؟
پس خواهرانم تا به کی بیکاره هستید؟
تنها برای تخم گیری خلق گشتید؟
تنها برای عشق مردان چیره دستید؟
یکی از دوستان در مورد مردم ایران جملهای گفت با این مضمون "مردم ایران بسیار راحت به مسائل پیش آمده عادت می کنند و همه مسائل بعد از انتخابات را فراموش میکنند و به کار خود مشغول میشوند."
اگر به جامعه ایران نگاه سطحی داشته باشیم میتوانیم این باور را نسبت به مردم ایران قبول داشته باشیم که راحت با مسائل کنار میآیند اما تاریخ و فرهنگ این مردم حرف دیگری میزند.این مردم شاید به ظاهر حرف و موضوعی را که به آن باور ندارند، قبول کنند اما در درون خود فریاد میزنند و همان آتش زیر خاکستر هستند.هنگامی که به تاریخ و حکومت و مللی که به ایران حمله کردند و مردم ایران را به خاک و خون کشیدند و به ظاهر پیروز این ملت شدند و مردم آنها را به حاکمیت خود پذیرفتند میبینیم آن حکومتها در آینده نه چندان دور شکست خوردگانی بیش در برابر ملت ایران نبودند و سر تعظیم در مقابل این مردم فرود آوردند به عنوان مثال بعد از حمله اعراب به ایران و یا حمله مغول به ایران، بعد از چند سال چه بلایی بر سر آنها آمد و چگونه این مردم این حکام و حکومتها را در خود ذوب کردند و حکومتها تبدیل به حکومتی شدند که خواست مردم بود.به هر حال این ضرب و شتم و دستگیری و کشتار در این چند روز در خاطر این مردم میماند و شاید بتوانند به ظاهر مردم را ساکت کنند اما بیشک این مردم هستند که در آیندهای نه چندان دور این حکام را در خود ذوب میکنند.
پینوشت1:پسرعمه سعید در روز یک شنبه مورخ 31/3/88 در میدان هفت تیر بازداشت شده بود و در شامگاه 9/4/88 آزاد شد.
پی نوشت2:متاسفانه نمیدانم این شعر از کیست اما خواننده آن استاد محمدرضا شجریان است
...
تو که با عاشقان درد آشنایی
تو که همرزم و هم زنجیر مایی
ببین خون عزیزان را به دیوار
بزن شیپور صبح روشنایی
برادر بی قراره
برادر نوجونه
برادر شعله واره
برادر غرق خون
برادر کاکلش آتشفشونه
فکر میکنم این اولین باریست که در وبلاگم به دوستان و خوانندگانم درود میفرستم و این به خاطر شوق دوباره نوشتنم در فضای مجازیست.از این خوشحالم که چند روز دیگر هیچ تعهدی در مورد نوشتن در مورد یک سری از مسائل را ندارم و میتوانم همانند یک انسان نه چندان آزاد نسبت به مسائل پیرامونم که به آن دغدهمند هستم،مطالبی بنویسم و نظرات دیگران را در مورد نوشتههایم بخوانم.
در این چند ماه که تا حدودی در وبلاگم مطلبی را انتشار نداده بودم چندین مرتبه خواستم به اصرار دوستانم خاطرات و تجربیات خود را از دنیایی که در آن زندگی میکردم و نیز مشکلاتی که در جامعه شهری و نیز در کشور که بیشتر برای من دغده بوده است مطالبی را بنویسم اما نمی تواتستم. به خاطر اینکه بعضی از مسائل نمیتوانست جنبه عمومی داشته باشد و من اجازه انتشار آنها را نداشتم و ندارم و در مورد مسائل دوم به خاطر نظامی بودنم اجازه مطرح کردن مسائل سیاسی را نداشتم.به عنوان نمونه دو موردی که را که شروع به نوشتنش کردم اما جلوی خودم را گرفتم در زیر میآورم.
"امروز داشتیم با دختری که پدرش به او تجاوز کرده بود مصاحبه میکردیم او یک دختر 21 ساله از یکی از شهرهای استان مرکزی بود که"
"خیلی سعی کردم تا پایان دوره سربازیام مطلبی را در وبلاگم قرار ندهم اما مسائلی که برای انتخابات ریاست جمهوری دهم پیش آمدم، من را ناچار به نوشتن کرد و نظرات و مطالبی که داشتم با همهی دوستانم مطرح کنم.
1- عدم حمایت ازکاندیدا:
در این دوره من از هیچ کدام از کاندیداها به دلیل این که نظامی هستم هیچ حمایتی نکردم و اگر هم یک فرد نظامی نبودم بعید میدانستم که از شخصی بخواهم به طور رسمی حمایت کنم و یا در یکی از ستادهای کاندیداها فعالیت کنم و البته میدانم این موضوع یک نقطهی ضعف برای فعالیتهای سیاسی- اجتماعی بنده است.اما از این چهار نفر به نظر بنده هیچ کدام از شخصیتها با توجه به شرایط زمانی حال حاضر توانایی این را ندارند که بخواهند مملکت ما را به پیش ببرند.اما باید یک نفر را انتخابات کرد.
2-تبلیغات:
در این دوره ما تا به حال شاهد چندین دوره موج انتخاباتی از جمله تبلیغات قبل از ثبتنام و بعد از ثبتنام و مهمتر از همه تبلبغات قبل و بعد از مناظرهها بودهایم.نحوه تبلیغات به گونه و سبکی است که تا به حال در این ده دوره نه من و نه پدرانم شاهد آن بودهایم و ما در این تبلیغات شاهد نوآوریها از جمله انتخاب یک نوع رنگ برای هر کاندید،استفاده از خبرنامههای مختلف و نیز اشتباهاتی بودهایم که این بیشتر و چه بسا به ضرر نظام خواهد شد که در این مورد در بند 5 ام "هواداران"خواهم نوشت.
3-مناظره:
همانطور که همه میدانیم صداوسیمای ملی در مورد انتخابات چه قبل از شروع تبلیغات و چه بعد از شروع تبلیغات از یک کاندیدا حمایت آشکار میکرد و برای این که این حمایت را در پشت پرده همچنان ادامه دهد با یک سیاست کاملا هوشمندانه، آگاهانه و از قبل طراحی شده مناظرههای زنده تلویزیونی مابین کاندیداها را تنها به نفع یک جریان مطرح و آن را پخش کرده است که ما در مناظره آقایان موسوی و احمدینژاد شاهد آن بودیم.جتما سوالی در ذهن شما مطرح میشود که چرا من این سخن را میگویم.دلایلی که میآورم کاملا از ذهن خودم است و هیچ سندی برایش ندارم اما شما را به چند مورد ".
شنیدن داستان زندگی آن دختر برایم بسیار دردآور بود و هنوز مثل بعضی از داستانهای اشخاص دیگر که هر کدام به دلایلی قاتل،قاچاقچی،متجاوز،دزد و...بودند از ذهنم پاک نمیشوند.و در مورد مسائل سیاسی کشور واقعا فشار رویم بود که نمیتوانستم نظرات خود را بنویسم و یا حتی با دوستانم مطرح کنم.
پینوشت1:از دوستانی که در این مدت به این وبلاگ سر میزدند کمال سپاسگزاری را دارم.
پینوشت2:امیدوارم از این به بعد بتوانم در هفته دو یا سه مطلب در وبلاگم بگذارم
پی نوشت3:رباعی از خیام که در دوران سربازیم بارها به دیوان آن سر میزدم و کمک حال روحی من بود.
مائیم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم و عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب