تبليغاتX
سکوت و شب
حال و آینده
وقتی شروع به خوردن آبش می کنم این حس رو دارم که رگ­هام دارن باز می­شن و خون تازه­ای توشون داره جریان پیدا می­کنه.اول از رگ­های تو گلوم شروع میشه و بعدش میره تو دستام و پاهام.پاهام یواش یواش شل می­شن و مجبور می­شم برای اینکه تلو تلو نخورم و نریزه رو زمین بشینم.به خوردن ادامه می­دم سرمو میارم عقب و سیاهی چشمامو تو سفیدیش می­چرخونم. ناگهان با فشار زیاد رگ­های مغزم از هم باز می­شن و مثل مورچه­ای که ترسیده، خون­ها تو رگای مغزم این ور اونور میرن.خنده­ای از ته دل می­کنم و با نگاه خصمانه­ی مردم خندمو نگه می­دارم.خودشو شروع می­کنم به خوردن.دونه دونه، آروم میزارم تو دهنم.با بعضی­هاشون تو دهنم بازی می­کنم و وقتی چیزی دیگه ازش نموند دهنمو باد می­کنم و با فشار زیاد اضافشو بیرون می­ندازم.هنوز کمی آبشو نگه داشتم و سعی می­کنم با قاشق آب رو داخل دهنم بریزم تا بیشتر بتونم مزه مزه کنم.چند لحظه می­شینم و بعد سرخوش بلند می­شم یه تاکسی می­گیرم میرم تا خونه.مامان میگه:شام خوردی؟ نه نمی­خورم.کمی اخماش میره تو هم و باز مثل شبای دیگه میگه:دوباره ساندویچ؟می­گم: نه. آب آلبالو خوردم.بعد میرم تو اتاقم و میفتم رو تختم و می­خوابم.

پی­نوشت1:وقتی مترو هفت تیر پیاده می­شدم و می­خواستم به میدان ولی­عصر بروم دفتر روزنامه اعتماد­ملی بهانه­ای برای پیاده رفتن تا میدان ولی­عصر بود.نوبت به روزنامه اعتماد­ملی هم رسید و بسته شد.امیدوارم امثال فرید مدرسی و فیروزه مظفری خانه­ی جدیدی در خور اسم اعتمادملی پیدا کنند.

پی­نوشت2:پیشنهاد کتاب این هفته "آفتاب مهتاب" نوشته شیوا ارسطویی است.این کتاب برنده جایزه بهترین مجموعه داستان دومین دوره جایزه ادبی یلدا در سال 81 و برنده جایزه بنیاد گلشیری برای بهترین مجموعه داستان سال 81 شده است.این کتاب هم اکنون توسط نشر مرکز چاپ می­شود.جلسه داستان­خوانی این هفته انجمن نسیم اندیشه به روز جمعه30/5/88 تغییر یافته است.در ضمن میتوانید مطلبی را که درباره این کتاب در وبلاگ سمت تاریک کلمات نوشته ام در اینجا بخوانید.

پی­نوشت3:ششمین گردهمایی انجمن نسیم اندیشه(دانشجویان قمی سراسر کشور)با موضوع دانشجو،رسانه مجازی،توسعه فرهنگی در روز پنج شنبه مورخ29/5/88 در فرهنگسرای جوان قم برگزار می­شود.همچنین نشستی با حضور وبلاگ­نویسان قمی در روز چهارشنبه در فرهنگسرا برگزار می­شود.

پی­نوشت4:تکه­ای از شعر احمد شاملو با عنوان"سرود مردی که خودش را کشته است" به بهانه توقیف روزنامه اعتماد ملی و حوادث اخیر:

نه آب­اش دادم

نه دعایی خواندم،

خنجر به گلوی­اش نهادم

و در احتضاری طولانی

او را کشتم.

به او گفتم:

               "- به زبان دشمن سخن می­گویی!"

و او را

کشتم!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 1:17  توسط عباس ملک محمدی  | 

این مطلب تقدیم می­شود به نشریه نسیما که مقام دوم نشریات NGO های کشور را کسب کرد.

هر سال با شروع سال تحصیلی در دانشگاه­ها بسیاری از پسران و دختران بعد از پشت سر گذاشتن کنکور و انتخاب رشته راهی دانشگاه می­شوند تا به ادامه تحصیل بپردازند.در این میان دخترانی هستند که بنا به دلایل مختلف از رشته و دانشگاهی که در آن پذیرش شده­اند راضی نبوده و همین موضوع باعث افت تحصیلی و یا حتی ترک تحصیل آن­ها می­شود. در این مطلب سعی شده است که به سه دلیلی که دختران نمی­توانند در دانشگاه و رشته مورد نظرشان ادامه تحصیل بدهند، اشاره کرد.

مشکلی که بسیاری از دختران آن هم بیشتر در شهرهای مذهبی با آن درگیر هستند این است که آن­ها برای انتخاب دانشگاه تنها مجاز به انتخاب دانشگاهی هستند که در شهر محل زندگیشان وجود داشته باشد و دانشگاهی غیر از محل سکونت را به خاطر مخالفت خانواده نمی­توانند انتخاب کنند.خانواده برای این کار خود دلایل فراوانی دارد از جمله عدم امنیت برای دختر، کنترل نکردن دختر و فسادی که در شهرهای غیرمذهبی وجود دارد و... دلایلی می­شود که خانواده اجازه تحصیل به یک دختر در دانشگاهی غیر از شهر خود را ندهند.

دلیل دیگر متاسفانه دیدی است که نه تنها خانواده و بلکه جامعه نسبت به دختران دارد و آن برمی­گردد به نیروی جسمانی دختران که باعث می­شود آن­ها در رشته انتخابی خود دچار مشکل شوند.نباید این موضوع را انکار کرد که متاسفانه برای دختران جامعه ما پیدا کردن مشاغلی مهندسی همچون معدن،مکانیک و... سخت است اما این دلیلی نمی­شود که دولت سهمیه دختران را در دانشگاه کم کند و یا خانواده به خود اجازه دهد که دختر علاقه­مندی خود را به آن رشته کنار گذارد و مجبور می شود به خواست خانواده تن دهد و رشته­ای را انتخاب کند که میلی برای ادامه تحصیل در آن رشته را ندارد.

و اما دلیل آخر دلیلی بسیار متحجرانه است و آن این است که بعضی از خانواده دانشگاه را یک فاحشه­خانه و کسانی که در آن تحصیل می­کنند را فاحشه می­دانند و دلیل آن هم به قرن­های قبل بر می­گردد به عنوان نمونه در کتاب " جنبش حقوق زنان در ایران" ترجمه نوشین احمدی خراسانی ذکر شده است که"تا سال 1304 تنها 3 درصد کل زنان ایرانی با سواد بودند.در آن زمان در باور عمومی سوادآموزی زنان مخاف نص صریح اسلام و خطری برای جامعه قلمداد می­شد که این باور از سوی برخی از روحانیون نیز همواره مورد تاکید قرار می­گرفت." متاسفانه این خطر نه با این شدت اما با تغییراتی در ذهن بعضی از خانواده­ها ماندگار شده است و اجازه تحصیل در دانشگاه را به دختران در زیر یک سقف با پسران را نمی­دهد.

پی­نوشت:شعری از مرام المصري شاعر سوري با عنوان گيلاس سرخي بر كف كاشي سفيد با ترجمه اسدالله امرایی 

زناني مثل من
نمي‌دانند چگونه ادا كنند
كلام مانده در گلو را
كه خاري است
مي‌ بلعند
زناني مثل من
چيزي نمي‌دانند جز بغض فرومانده
گريه ناممكن
ناگهان مي‌تركد
سيل مي‌شود
مثل شرياني شكافته
زناني مثل من
مشت مي‌خورند
و جرئت نمي‌كنند بزنند
از خشم به خود مي‌پيچند
مهارش مي‌كنند.
زناني مثل من
مثل شيران قفس
روياي آزادي
در سر دارند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 2:14  توسط عباس ملک محمدی  | 

حدود یک ماه پیش در ساعت هشت و پانزده دقیقه صبح هنگامی که در کنار خانواده برای صبحانه خوردن آماده می­شدیم فریاد خواهرم که می­گفت:"دزد،دزد" ما را از جا بلند کرد،کاری با آقا دزد ندارم که چقدر این آقا دزد از نظر مالی به ما ضرر زد چیزی که بیشتر از ما دزدید امنیتی بود که در خانواده وجود داشت و در حال حاضر بعد از گذشت یک ماه هنوز وجود ندارد عدم احساس امنیتی است که اعضای خانواده ما به خصوص مادر و خواهرم و به خصوص خواهرزاده­ام ندارند.

دو هفته پیش بود  در ساعت سیزده و سی دقیقه در پیاده­رو با یکی از دوستان قدم می­زدیم که ناگهان موتوری با سرعت 120 کیلومتر بر صدم ثانیه از کنارمان گذاشت و گردوخاکی را به پا کرد که من در هزارصدم ثانیه فکر کردم در صحرای محشر حضور پیدا کردم.

و اما دیروز در ساعت هفت و سی دقیقه در محوطه خانه هنرمندان نشسته بودم که در حدود بیست قدم آن طرف­تر دو پسر تمایل دوستی با دختری که روی نیمکت نشته بود داشتند اما دختر تمایلی از خود نشان نمی­داد از پسران علاقه و از دختر نفرت می­بارید تا اینکه دختر از رو رفت و مجبور شد جایش را عوض کند و جای دیگری بنشیند.یاد صحبت یکی از دوستانی که تازه از دیار استکبار آمده بود افتادم که می­گفت" اگر می­خواهی آن جا با یک فاحشه سر یک میز بنشینی باید از او اجازه بگیری و اگر این کار را نکنی و او از دست تو شکایتی پیش پلیس ببرد آن وقت حسابت با قاضی و زندان است"

یکی از نیازهای اولیه انسان که باید تامین شود امنیت است.در تمامی کشورها از قدیم گرفته تا کنون دولتها سعی خود را بر این گذاشته­اند که این نیاز شهروندانشان را تامین کنند.اما با تمامی زحماتی که نیروهای امنیتی ما در شبانه­روز برای تحقق این نیاز در ایران متحمل می­شوند براستی چقدر در این راستا موفق بودند؟

پی­نوشت1:کمی دیر شده اما خالی از لطف نیست که جشن عقد حسین آرشید را به او یک بار دیگر تبریک بگویم.

پی­نوشت2:مطلب بعدی من با عنوان"سرداری که راهی خیابان فاطمی می­شود"است.

پی­نوشت3:پیشنهاد می­کنم که کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوب­ها اثر رضا قاسمی را مطالعه کنید. و سری به وبلاگ بزنید

پی­نوشت4:این هفته در انجمن نسیم اندیشه فیلم آبی ساخته کریستف کیشلوفسکی پخش می­شود.

پی­نوشت5:این دوبیت ار خیام تقدیم می­شود به جعفر مرتضوی به خاطر حال­ و هوای این چند روزش

برخیز و بیا بتا برای دل ما                  حل کن به جمال خویش مشکل ما

یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم     زان پیش که کوزه­ها کنند از گل ما

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 0:17  توسط عباس ملک محمدی  |