"در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد"."لطف کنید از شماره هفت یه دونه و از شماره 12 هم یه دونه"."شماره 12 چه طمعی باشه؟"خانمی که پشت رایانه نشسته این سوال را میپرسه.میگم:"سیب".اضافه میکنه چیز دیگهای لازم ندارید؟میگم:"آ خوب چرا ولی دیگه پول ندارم".لبخندی از روی اجبار میزند."حالتی رفت که محراب به فریاد آمد".کاغذی در دستم میدهد و میگوید 1800 تومان.صندلی دو نفرهای را انتخاب میکنم و رویش مینشینم.شمارههایی خوانده میشوند.بالای کاغذی که دستم داده است را نگاه میکنم شماره 1364.هم همهی مردم زیاد است و من گرسنه.به صندلی خالی که روبرویم است نگاهی میاندازم.عادت ندارم که تنهایی این جور جاها بروم.حتما باید کسی باشد و با او صحبت کنم،اما چارهای نداشتم ساعت حوالی یک نیمه شب و دوستان یا در حال وبگردی بودند یا خواب.نگاهی به اطرافم میاندازم.صندلی من همچنان خالی بود.باید با یکی در مورد جریانات این چند روز اخیر صحبت میکردم" از من اکنون طمع صبر و دل هوش مدار" رفتم بیرون تا به یکی زنگ بزنم.اما همه از ترس تک زنگ زدنهای دوستان گوشیهایشان را خاموش کرده بودند.دوباره برگشتم سرجایم.گرسنهی دیگر فشار میآورد و فشار عصبی بیشترش کرده بود.شمارهها یکی یکی خوانده میشدند اما شماره من به گوشم نمیخورد "کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد" بلند شدم و به سمت میز حرکت کردم و گفتم"خانم چرا همبرگر من آماده نشده"سریع از جایش بلند شد و چند ثانیهی دیگر برگشت. دوباره همان لبخند را زد و گفت:"شماره شما خوانده شده گویا شما متوجه نشدید.لطف کنید رسید را بدید" لا به لای پول ها و کاغذهای جیبم به دنبال رسید بودم.هرچه محتویات داخل جیبم برد را روی میز ریختم.گفتم:"نیست". با تمامی استادیش در نشان دادن یک لبخند با دست به کاغذ فکسی که کنار پولهایم بود اشاره کرد.گفتم"این نیست.رویش نوشته امروز با حافظ".گفت:"همان است"خودش آن را برداشت و نشان داد.شماره 1364-یک همبرگر زغالی و دلستر که کنارش با خودکار نوشته شده بود سیب و پایین مبلغ نوشته بود امروز با حافظ.
پینوشت1:اولین بار در سال 78 یک همبرگر را در آن مغازه به قیمت 240 تومان خورده بودم اما حالا باید 1300 تومان بابت آن پول پرداخت میکردم.
پینوشت2:آیت الله مکارم شیرازی از انتخاب وزرای زن انتقاد کرد. به گزارش مرکز خبر حوزه، حضرت آیتالله مکارمشیرازی در ادامه بحث تفسیر قرآن در جمع نمازگزاران در حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه (س) با اشاره به مبانی دینی و ارزشهای الهی اسلام گفتند: باید نظام ارزشی ما با دنیای امروز فرق داشته باشد زیرا ارزش در دنیای امروز دلار، یورو، پست و مقام است.ایشان افزودند: من میبینم آرام آرام ما هم به دنبال غرب هستیم، در دنیای ارزشی غرب اگر چند زن وزیر نباشد برای جامعه آنها مشکلآفرین خواهد شد و اما ما نباید دنباله رو آنها باشیم
پینوشت3:این دو بیت از حافظ، فال آن روز بود.هر چه فکر کردم تنوانستم با احوالات خودم بسنجمش.
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل هوش مدار کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
یک ساعتی به افطار مانده بود.بی حوصله شده بودم.خواندن کتاب و دیدن فیلم هم در این ساعات نیز دردی از این بی حوصلگی قبل از اذان رفع نمیکرد.لباسهایم را عوض کردم.صدای بچهها از داخل کوچه میآمد. یاد دوران کودکیم و بازیهای دوران بچگی افتادم.گل کوچیک که کار هر روزمان بود.در کنارش اینقدر بازیهای جور واجور بازی میکردیم از هفت سنگ گرفته تا الک دو لک-جو،جو گندم و گل آقا-تبرک و استپ بازی-لیلی بازی و کش بازی با دخترهای کوچه و کلی بازی دیگه.خستگی نداشتیم تا اینکه بابا میآمد و گوشمان را میچرخاند و میگفت"بس است".روزی که با دعوای بابا خانه میآمدیم آن روز، روز خوبی برایمان بود چون حداقل تا غروب بازی کرده بودیم.در کوچه پنجمتریمان از سر و کول هم بالا میرفتیم. شر و شور کوچه ما بودیم.مواظب بودیم تا در خانه زهرا خانوم باز نشود تا با جارو دنبالمان نیفتد.بنده خدا سعید همیشه از همه مظلومتر بود چون بچه کوچه ما نبود و از کوچهی دیگری میآمد و فحش خورش از همه ملستر بود و بار اتهامی این موضوع بر روی دوش من و محسن میافتاد که همسایهها به مادرانمان گله میکردند و میگفتند"پسرای شما این بچهها را جمع میکنند" و مادرانمان از این موضوع ناراحت میشدند اما به روی خودشان نمیآوردند و باز با گرمی از اینکه ما در خانه مزاحم آنها نشویم از کوچه رفتنهای ما استقبال میکردند.کتونیم را پوشیدم و به یاد آن دوران قصد داشتم با بچههای کوچه گل کوچیک بازی کنم.در کوچه را باز کردم.هفت هشت تایی بودند که بزرگترینشان 12 سال داشت.توپشان را به گوشهای انداخته بودند و داشتند با گوشیهای همراهشان بلوتوث بازی میکردند و گاهی با هم پج پچ میکردند و زیر خنده میزدند.رفتم سراغ توپ و شروع کردم به روپایی زدن.زهرا خانوم را با یک زنیل نان دیدم که وارد کوچه شد. ناخودآگاه ترس برم داشت و شروع کردم به فرار کردن.
پینوشت1:پیشنهاد میکنم آلبوم موسیقی "شهر خاموش" اثر کیهان کلهر را که با کوارتت زهی بروکلین رایدر اجرا کرده است را بشنوید.
پینوشت2: لبنی احمد الحسین، زن سودانی که به دلیل پوشیدن شلوار زندانی شده بود از حبس آزاد شد. لبنی احمد الحسین که روزنامه نگار است به همراه دوازده زن دیگر در رستورانی در خارطوم، پایتخت سودان، به علت پوشیدن شلوار دستگیر شده بودند.چند تن از آن زنان فورا در دادگاه اتهام خود را پذیرفتند و بلافاصله با ده ضربه شلاق مجازات شدند.اما لبنی احمد الحسین که خود را بیگناه می داند، به 40 ضربه شلاق محکوم شد.
پینوشت3: به گزارش خبرنگار مهر، اسفندیار رحیم مشائی سه شنبه شب در مراسم تودیع محمد مهدی زاهدی و معارفه کامران دانشجو وزرای علوم دولتهای نهم و دهم در دانشگاه شهید بهشتی و در بخشی از سخنانش با اشاره به اینکه علم از جنس نور است، در سخنانی قابل تامل گفت: "نمی خواهم فلسفی صحبت کنم ، ذوقی می گویم. خداوند به انسان بدهکار نبود که او را آفرید. ظاهرا خداوند به خودش بدهکار بود که انسان را آفرید. دلش خواست شناخته شود. یک کسی را باید خلق می کرد که بتواند بشناسد. انسان اهمیتش به همین علم است. اگر علم را برداریم انسان حذف می شود. انسان را که حذف کنیم ، دیگر نیازی به حذف خدا نیست ، زیرا خدا دیگر خودش حذف شده است."
پینوشت4:قطعهی از غزیل احمد شاملو به نام "درود و بدرود" از مجموعه شعر آیدا در آینه
با دورودی به خانه میآیی و
با بدرودی
خانه را ترک می گویی.
ای سازنده!
لحظه عمر من
فاصله میان این دورود و بدرود نیست:
این آن لحظه ی واقعیست
که لحظهی دیگر را انتظار میکشد.
دقیقا نمیدونم حساب و کتابش چه جوریه.چه طوری چرتکه میندازه که یک دفعه میاد و یه سری رو با خودش میبره.در عرض چند روز میبینی که در و دیوار محله از اعلامیه های مرگ پر میشه.چندین بار برای من تجربه شده و دیدم که در طول سال هیچ شخصی در محله فوت نمیکنه ولی ناگهان در عرض کمتر از دو هفته چندین نفر میمیرن. به نظر من این فرشته مرگ محلهای کار میکنه.یعنی وارد یک محله که میشه تا چندین نفر رو با خودش نبره دست بردار نیست که نیست.در تحقیقات میدانی که انجام دادهام عزرائیل در کنار محلهای، مقطعی هم کار میکنه.مقطع سنی0تا 10-10تا20-20تا30 و... .تو شهر می بینی چندین اعلامیه مربوط به جوانان ناکام کنار هم دیگه روی دیوار چسبیده است.
پینوشت1:"آلن تورن" جامعهشناس فرانسوی در مصاحبهای درخصوص روند نوسازی در ایران عنوان مینماید،روند نوسازی در ایران را دختران جوان رقم میزنند. .(جامعه شناسی تغییرات اجتماعی-دکتر غلامرضا غفاری-عادل ابراهیمی لویه-صفحه 192)
پی نوشت2:پیشنهاد میکنم فیلم "وقتی همه خواببم" اثر استاد بهرام بیضایی که توسط موسسه هنر نمای پارسیان خریداری شده است را ببینید.این فیلم که برنده چهارسیمرغ بلورین از جشنواره فیلم فجر شده است را میتوانید از فروشگاههای توزیع فیلم تهیه کنید.
پینوشت3:برای یکی از دوستان لابه لای کتابام دنبال کتابی میگشتم که دیدم نیست.لذا از دوستان عزیز تقاضامندم که کتابها و فیلمهایی را که امانت گرفته بودند را در اسرع وقت به من برگردونند.
پی نوشت4:رباعی از خیام را به روح مادربزرگم تقدیم میکنم به خاطر نجابت،صفا و مهربانیش
ای چرخ فلک خرابی از کینه تست بیدادگری شیوه دیرینه تست
ای خاک اگر سینه تو بشکافند بس گوهر قیمتی که در سینه تست
دو روز دارم به خودم فحش میدم که برای چی رفتم؟برای چی اصلا شروع شد که حال و روزگارم به اینجا برسه که همش یا خواب باشم یا به دیوار سفید نگاه کنم و ناگهان با خاطراتش بزنم زیر خنده و بابا زیر چشمی بهم نگاه کنه و بگه"ظاهرا خوب نیستی".آره خوب نیستم دو روز که خوب نیستم.دلم لک زده برای اون روزا و اون هوا. دوباره دلم میخواد صبح که از خواب بیدار میشم تو چله تابستون پتوی چل تکه و نم گرفته رو از روم بکشم و برم پنجره رو باز کنم و باد خنک بخوره تو صورتم و بگم"بچهها پاشید"برم هادی رو صدا کنم و از بازار تعطیلش نون بربری و کره محلی و مربای شقاقل بخریم و بیام اون یکی در رو بزنم و آزاده با خنده همیشگیش بیاد دم در و بگه صبح بخیر و نازنین از پشتش ظاهر بشه و بگه"صبحانه،صبحانه،صبحانه" و بعد وسایل صبحانه رو بدم زهرا.هنوز بچهها خوابند میرم سراغ کسی که از همه دیرتر بیدار میشه."سد علی پاشو"خودش و کمی این ور اونور می کنه و میره زیر پتو میگه"باشه".دیگه تقریبا همه پاشدن.کاظم آماده شده برای کمک کردن.محسن که تو دستشویی و مم باقر برای ارادت به خانمش و صبح بخیر گفتن از سوئیت میره بیرون.سعیدم که دنبال خواهرش سمانه میگرده.شادی میاد دم اتاق و از جعفر دوربین عکاسی میگیره.هادی از نوع امجدیش از خاطرات شب گذشت میگه و میخنده و جعفر دستی به شکمش میکشه و با احسان میرن رو پشت بوم خونه همسایه سیگار بکشند.میرم سوئیت کناری. سارا وسایل صبحانه رو آماده کرده. لیلا کنارش ایستاده و همچنان مریم گوشهای نشسته و به این جامعه کوچک نگاه میکنه.بر میگردم تو سوئیت خودمون و همگی رو برای صبحونه صدا میکنم. میبینم علی(مبینی) همچنان خوابیده و محمد میگه"عباس من یه چیزی بگم؟" که ناگهان صدای ویدا و هیراد از دور میاد. دو شب موقع افطار زیتون میخورم و با خودم میگم ای کاش به ماسوله نرفته بودم که بعدش بخوام اینقدر ناراحت باشم.
پینوشت1:من تقریبا از 10 سالگی اردوها و سفرهای دسته جمعی زیادی رفته بودم اما این سفر برای من ارزش بیشتری داشت.این اولین سفر به نسبت خانوادگی بود که من بعد از سربازی رفتم و تونستم تمام فشارهای عصبی که تو اون دوران برام وارد شده بود رو تقریبا خالی کنم.
پینوشت2:تو این سفر خیلی دوست داشتم دوستان دیگری نیز در کنارم باشند از جمله حسین،سعید،حمید،علی و... .اما متاسفانه نشد
پینوشت3:بلاخره یکی از سه وزیر پیشنهادی توانست رای اعتماد بگیرد.
پینوشت4:یک رباعی از خیام تقدیم میشود به دوستانی که در سفر ماسوله همراهم بودند.
مائیم و می و مطرب این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
وقتی دلم براش تنگ میشه میدونم کی از خونه میزنه بیرون.کمی مونده به اذون همیشه چادرشو سر میکنه و میره مسجد.میرم رو پله در خونه به انتظارش میشنیم تا بیاد.از جلوم که رد میشه جلوی پاهاش میایستم و میگم سلام.کمی تامل میکنه.میرم جلوتر،تا میبینتم دستی روی شونم و صورتم میکشه و میگه"قربونت برم-هوای منو که داری؟شبا که میبینم چراغای اتاقت روشن دلم گرم میشه و راحت میخوابم.یه نگاه به خونه من بنداز."بهش میگم" ما که دربست مخلصیم.چشم حواسم هست".میگه"چرا زن نمیگیری؟"میگم"می ترسم بگیرم به شما حسودیش بشه و دیگه نزاره شبا تو خونتونو نگاه کنم"میخنده و دوباره دستی روی سرم میکشه و میگه"عاقبت بخیر بشی!"بتول خانوم همسایه پشتی خونه ماست. از زمانی که من یادم میاد تو اون خونه تنهایی زندگی میکرده و هیچ بچهی هم نداره.گاهی اوقات فامیلش از تهران میان و سری بهش میزنند.شوهرش فوت کرده و الان حدود هشت دهه از زندگیش میگذره.یادم نمیاد از کی بود ولی از زمانی بود که دزد خونه یکی از همسایههامون زد.از اون موقع بود که من هر شب هوای خونه بتول خانوم رو دارم.
پینوشت1:"هابر ماس" فیلسوف و جامعه شناس مشهور بازدیدی در سال 1381 از ایران داشته است.هنگامی که در خصوص سرنوشت و آینده ایران از او سوال میشود جواب را به این مطلب ارجاع میدهد که برای درک بهتر این مساله باید بدانیم که در ذهن زنان جوان و تحصیل کرده ایرانی که بیش از نیمی از دانشجویان این کشور را تشکیل میدهند چه میگذرد.(جامعه شناسی تغییرات اجتماعی-دکتر غلامرضا غفاری-عادل ابراهیمی لویه-صفحه 192)
پینوشت2:شما فکر میکنید وزرای زن پیشنهادی رای بیاورند؟
پینوشت3:تکه از شعر مهدی اخوان ثالث(م.امید) به نام "روشنی" را تقدیم میکنم به محمد باقر و زهرابرای عشق و صمیمیتی که در آپارتمان 75متریشان موج میزند.
زندهتر از این تپش گرم تو
عشق ندیدهست و نبیند دگر.
پاکتر از آه تو پروانهای
بر گل یادی ننشیند دگر.
سعی میکنم شیر آب رو با احتیاط باز کنم اول از بالا شروع میکنم.قطره قطره آب رو روی کاشی میریزم توجه دارم که دایرهای با حداکثر قطری که میتونم اطرافشون درست کنم. آب که بهشون میخوره شروع میکنند به بالا و پایین رفتن. شروع می کنم به شمارش یک،دو،سه تا اینکه به آخریش میرسم.برای شمارش عجله میکنم چون سریع حرکت میکنند.بعضی وقتها که تعدادشون بالا باشه شعاع دایره رو با احتساب کاشی حدس میزنم و به توان دو می رسونم و در سه عدد صحیح و چهارده ضرب میکنم و حدودا آمارشون رو میگیرم.کم کم قطرهها بهم پیوسته میشوند و آروم آروم محیط دایره رو پر میکنند.فشار آبو زیاد میکنم و همشون یه جا میرن تو چاه توالت.بیشترین باری که به همین روش مورچه کشتم صد و چهل و هفت تا بود و اون هم با یه تله کوچیک که گذاشته بودم.سوسکی که شب قبل کشته بودم و در مسیر مورچهها گذاشتم و یک ساعت بعد دوباره برگشتم.پاهاشو دیگه جدا کرده بودند و رسیده بودند به بالش که شیر آب رو باز کردم.این روزا آمارم خیلی پایین اومده و به زیر بیست رسیده چون دیگه سوسک نمی کشم.
پی نوشت1:با توجه به دادگاههای اخیر فکر میکنم حزب مشارکت را منحل کنند.من که عقیده دارماگر کل احزاب ایران هم منحل شوند هیچ تفاوتی در ساختار سیاسی ایران رخ نمیدهد.
پینوشت2:بازیگر جومونگ هم به ایران اومده بود و کلی هم سروصدا به پا کرده بود . بسیاری از علاقمندانش برای دیدن او در جلوی هتل صف کشیده بودند.به نظر من این مسئله ایرادی ندارد.اما سوال من از مسئولان صداو سیماست که چرا هنرمندان کشور خودمان را هموطنانمان نمیشناسند و اکثر هنرمندان ما به خصوص در دوران کهولت باید در تنهایی و در بیپولی در کنج اتاقی به دیار باقی بروند و بعد از اینکه از این دنیا رفتند باید آنها را به مردمان خودمان معرفی کنیم تا آنها برای تشیع جنازه بیایند.
پی نوشت:باز هم قطعهای شعر از احمد شاملو تقدیم به خالههای دوست خوبم برای صفا و مهربانیشان
زنان و مردان سوزان
هنوز
درناک ترین ترانه هاشان را نخواندهاند
سکوت سرشار است
سکوت بیتاب
از انتظار
چه سرشار است!