<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> سکوت و شب</title>
<link>http://sokoot.blogfa.com/</link>
<description>حال و آینده</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 22 Oct 2009 10:26:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بكوش اي زن و بر تن ز علم جامه بپوش</title>
<link>http://sokoot.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در پستی دیگر اشاره کرده بودم که همچنان نگاه منفی از سوی علما و نیز برخی خانواده­ها برای تحصیل دختران در کنار پسران در دانشگاه­ها وجود دارد.چند روز پیش اعتماد نوشت:آيت الله صافي گلپايگاني با اشاره به آسيب هاي ناشي از اختلاط دختر و پسر در محيط هاي دانشگاهي گفت؛ «بايد دانشگاه­هايي مستقل براي دختران و پسران در سراسر کشور تاسيس شود.» به گزارش فارس اين مرجع تقليد ديروز در ديدار مسوولان دانشگاه حضرت معصومه(س) ادامه داد؛ مساله اختلاط دختر و پسر بارها مورد انتقاد قرار گرفته است و اين مساله اولياي دانشجويان را نيز نگران کرده است. استاد حوزه علميه قم در ادامه گفت؛ دانشگاه هاي کشور بايد رشته هايي را آموزش دهند که علم خانه داري و تربيت فرزند را به دختران دانشجو ارائه دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تحصیل دختران در طول تاریخ ایران همیشه با مخالفت­هایی روبرو بوده است به عنوان مثال بانويي بنام بي بي خانم وزيراف نخستين آموزشگاه دخترانه را در ايران بنيان گذاشته بود كه از همان روز با مخالفت شديد سيد علي شوشتري و شيخ فضل الله نوري قرار گرفت . سيد علي بعنوان اعتراض در آستانه ي حضرت عبدالعظيم متحصن شد و دو روحاني در تكفير نامه اي كه دانه اي يكشاهي به فروش مي رفت و حتي بازار سياه پيدا كرد، نوشتند كه واي بحال مملكتي كه در آن مدرسه ي دخترانه تشكيل شود! به تحريك و فتواي ايندو، مخالفتها شدت گرفت. خانم وزير اف به وزير معارف شكايت برد و پاسخ گرفت كه : “بخاطر مدرسه ي دخترانه ي شما مي خواهند مملكتي را به آشوب بكشند. صلاح در اين است كه مدرسه را تعطيل كنيد.“ بي بي خانم غمگين و آزرده روح مدرسه را بست و يكسال بعد ، پس از به توب بسته شدن مجلس شوراي ملي، دوباره تقاضاي گشايش مدرسه نمود كه اينبار با اين شرط كه فقط دختران خردسال (4 تا 6 ساله) را بپذيرد، با تقاضاي او موافقت شد! همچنين از او خواسته شد واژه ي “دوشيزه“ را كه “شهوت انگيز“ است از نام مدرسه حذف كن..به هر طریق دختران توانستند آرام آرام و با تلاش خود زنان و با گذشت زمان توانستند درس بخوانند و حتی به دانشگاه بروند.بعد از انقلاب نگاهی در جامعه  به وجود آمد که می­خواستند دختران و پسران در دانشگاه از هم جدا کنند و این نگاه با بعد از انقلاب فرهنگی قوت بیشتری گرفت اما آن زمان این نگاه با انتقاد امام خمینی مواجهه شد. اما دیروز باز هم آیت الله صافی که چندین بار پای صحبت­های ایشان نشسته­ام و بهره­ها برده­ام به آن اشاره کرده است.در اینجا باید سوالی از مخالفین اختلاط دختر و پسر در دانشگاه پرسید و آن این است که یک دختر یا یک پسر در چه سنی و در چه موقعی باید یاد بگیرند که چه طور و به چه نحو با هم دیگر برخورد و رفتار کنند؟فرض را بر این می­گیریم که دانشگاه­ها جدا شدند و فارق التحصیل­های دانشگاه­ها جذب بازار کار شدند.آن موقع چه می­خواهیم بگوییم آن موقع نیز باید بگوییم که اداره­هایی مستقل برای خانم­ها و آقایان تاسیس کنیم. به هر حال بیش از شصت درصد ورودی­های دانشگاه­های ما را دختران تشکیل می­دهند و بعید است که امکان این وجود داشته باشد که دختران و پسران را در تمامی دانشگاه جدا کنند.اگر نگاهی به دانشگاه قم بیندازیم که دختران و پسران از هم جدا هستند به راحتی می­توانیم به معضلاتی که این دانشجویان اعم از دختر و پسر در این دانشگاه  دارند پی­ببریم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی­نوشت:بخشی از شعر فخر عظمي ارغون ، بانويي روشنفكر و هنرمند (بانو ارغون، مادر خانم سيمين بهبهاني است) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صبا ز قول من اين نكته را بپرس از شيخ &lt;BR&gt;چرا ضعيفه در اين ملك نام من باشد&lt;BR&gt;اگر ضعيفه منم از چه رو بعهده ي من &lt;BR&gt;وظيفه پرورش مرد پيلتن باشد&lt;BR&gt;بكوش اي زن و بر تن ز علم جامه بپوش&lt;BR&gt;خوش آنزمان كه چنين جامه ات بتن باشد&lt;BR&gt;به چشم فخر، دانش ز بسكه شيرين است&lt;BR&gt;هميشه در طلبش همچو كوهكن باشد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 10:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokoot&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>sokoot</dc:creator>
<guid>http://sokoot.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز اول سربازی</title>
<link>http://sokoot.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;P dir=ltr align=justify&gt;امروز سبز شدم.سبزی که اگر تمام مداد رنگی­ها را جلویم می­گذاشتند آن­را بر نمی­داشتم.64 نفر از قم به پادگان کد شش آمد­ه­ایم.قدمی که اگر به هر کدام از آن­ها به اختیار بود،برداشته نمی­شد.پادگان را مالک اشتر می­نامند و آن را بزرگترین پادگان نیروی انتظامی خوانده، این را جانشین فرمانده پادگان که خود نیز چند سالی را در قم خدمت کرده بود گفت و ادامه داد اینجا خیلی خوب است.روی ساعت دیواری که روی در ورودی زده­اند،ساعت 2055 را نشان می­دهد.امشب اولین شبی است که می­خوابم و اولین شبی است که آش سربازی را خوردم.آسمان شب روشن بود و ماه کامل نوری را که روی برف­ها تابیده بود زیبایی را برایم رقم زد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;پی­نوشت1:به دلیل هفته ناجا این پست را گذاشتم.این مطلب را در دفترم برای روز یک­شنبه 2/10/86 نوشته بودم و باید اشاره کنم که در همه جا به خصوص در نیروی انتظامی هم آدم خوب پیدا میشه و هم آدم بد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;پی­نوشت2:به هیچ وجهی حس و حال به روز کردن وبلاگ نیست.الان حس می­کنم آنفولانزای خوکی گرفتم و به دلیل به خوابی که به سراغم اومد وبلاگ را به روز کردم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;پی­نوشت3:قسمتی از یک شعر به نام برای 6بهمن 86&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;شعر من&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;امید را می­خواند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;تا فریاد زند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;از پشت ابرهای سیاه ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;تا شهر بی ایمان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;شهری که بر روی گسل است &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;را بلرزاند&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 18:02:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokoot&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>sokoot</dc:creator>
<guid>http://sokoot.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تراوین ننگت باد</title>
<link>http://sokoot.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P dir=ltr align=justify&gt;چند وقتی است که شب­ها با دوستان محشور می­شویم و به گشت و گذار می­رویم و برنامه­های مختلفی را در این ایام امتحان کرده­ایم از پیاده روی و دوچرخه سواری و گل کوچیک و دروازه هندبالی تا برنامه­های فرهنگی دیگر و خوردن پاچینی،پیتزا و دلستر گلابی.در این میان امری که بیشتر آزار دهنده است و مثل خوره به جان دوستان ما افتاده است و همیشه من را در جمع منزوی می­کند صحبت کردن درباره بازی تراوین است.اولین باری که اسم این بازی را شنیدم در میدان امام حسین تهران خانه &lt;A href=&quot;http://www.qomgazet.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;محمد مجیدزاده&lt;/A&gt; بود.محمد را دیدم که با چه اشتیاقی به صفحه مانیتور نگاه کرده است.اول گفتم نکنه این بچه اومده تهران و افکارش خراب شده و  داره به سایت­های پورنو نگاه می­کنه که چنین کنجکاوانه داره به این صفحه نگاه می­کنه.کنجکاو شدم و رفتم پشت سرش گفتم&quot;چی کار می­کنی؟&quot;گفت:&quot;دهکدم رو هواست&quot;صفحه را بزرگ کرد دیدم نوشته&quot;اسکل آباد سفلا&quot;بعدش نشست کلی برام توضیح داد و من متوجه شدم که محمد به خاطر این بازی است که اینقدر مشتاقانه نگاه می­کند.این ماجرا برایم تمام شده بود که بعد از چند وقت دیگر به خانه &lt;A href=&quot;http://dooran.blogfa.com&quot;&gt;هادی مجیدی &lt;/A&gt;رفته بودیم.ساعت حدود دو شب بود که صدای علی مجد را شنیدیم که دائم می­گفت:&quot;ای وای&quot;&lt;A href=&quot;http://qom.blogfa.com/&quot;&gt;جعفر&lt;/A&gt; گفت:&quot;این پسر چش شده؟&quot;رفتیم تو اتاق دیدم علی می­زنه تو سرش.واقعا نگران شده بودیم.&quot;گفتیم علی جان چی شده؟&quot;گفت:&quot;حیوانامو کشتند؟&quot;از تعجب داشتم شاخ در می­آوردم.گفتم&quot;مگه شما دامداری دارید؟&quot;به صفحه مانیتور چشم دوختم.دیدم که صفحه مانیتور شبیه به صفحه­ای است که در خانه محمد دیده بودم و در کنارش نوشته بود&quot;شلم رود&quot;گفتم علی از تو دیگه بعیده.کمی به خودش اومد و گفت:&quot; نه این برای من نیست&quot;.دیدم هادی نشته و داره برای جعفر این بازی رو توضیح میده.یک هفته بعد با جعفر داشتیم توی خیابون راه می­رفتیم که دیدم گوشیش زنگ خورد و داره پشت گوشی میگه&quot;10 تا سرباز بساز و گندم بخر و آهن رو بفروش&quot;گوشی رو قطع کرد.گفتم&quot;جعفر تو هم؟&quot;مثل همیشه سرش را ده درجه به راست و چپ چرخاند و گفت&quot;آره،نیویورک کوچولو&quot;.اما ای کاش این تمامی ماجرا بود.هادی و کاظم هم به این بازی پیوسته­اند و هنگامی که این جماعت دور هم جمع می­شوند حرفی به جز این بازی برای گفتن با هم دیگر ندارند و من هم دائم در دلم می­گویم&quot;تراوین ننگت باد&quot;  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=justify&gt;پی­نوشت1: &lt;A href=&quot;http://www.travian.ir/&quot; target=_blank&gt;تراوین&lt;/A&gt; یک بازی تحت وب می باشد که در آن شما با دیگر بازیکنان به صورت آنلاین بازی می­کنید و کار خود را به عنوان رئیس یک دهکده کوچک شروع می نمايید. اسامی که ذکر شد نام دهکده­های دوستان بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=justify&gt;پی­نوشت2:به گزارش ایلنا فتاح در مراسم تجلیل از 2 هزار پیشکسوت و رزمنده بسیجی در وزارت نیرو  که به مناسبت هفته دفاع مقدس برگزار شده بود در مورد شرح دعوت مجدد رئیس جمهور از وی برای حضور در هیات دوولت گفت:بعد از وزارت خیلی به من پیشنهاد شد ولی من گفتم نه و می­خواهم همین راه را ادامه بدهم.آقای رئیس جمهور وقتی نیویورک می­رفت از داخل هواپیما به من زنگ زد و نزدیک به 15 دقیقه با هم صحبت کردیم.احمدی نژاد در این گفت­و­گو به من گفت که فتاح می­دانی که من تو را چقدر دوست دارم.گفتم بله می­دانم و سپس ادامه داد می­خواهم در دولت بمانی که من در پاسخ گفتم این راهی است که رقم خورده پس اجازه بدهید ما در همین مسیر برویم.وی افزود:این مکالمه به پایان رسید اما یک ساعت بعد پیغامی به من رسید که این پیغام از سوی رئیس جمهور به خلبان پرواز از خلبان پرواز به برج مراقبت و از برج مراقبت به دفتر ریاست جمهوری و سپس به دست من رسید.رئیس جمهور در آن پیغام گفته بود که آقای فتاح دوست داریم بمانی که من مجددا       گفتم دوست دارم که در این میدان باشم و با بسیجیان محشور شوم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 22:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokoot&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>sokoot</dc:creator>
<guid>http://sokoot.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همبرگر با طمع حافظ</title>
<link>http://sokoot.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&quot;در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد&quot;.&quot;لطف کنید از شماره هفت یه دونه و از شماره 12 هم یه دونه&quot;.&quot;شماره 12 چه طمعی باشه؟&quot;خانمی که پشت رایانه نشسته این سوال را می­پرسه.میگم:&quot;سیب&quot;.اضافه می­کنه چیز دیگه­ای لازم ندارید؟میگم:&quot;آ خوب چرا ولی دیگه پول ندارم&quot;.لبخندی از روی اجبار می­زند.&quot;حالتی رفت که محراب به فریاد آمد&quot;.کاغذی در دستم می­دهد و می­گوید 1800 تومان.صندلی دو نفره­ای را انتخاب می­کنم و رویش می­نشینم.شماره­هایی خوانده می­شوند.بالای کاغذی که دستم داده است را نگاه می­کنم شماره 1364.هم همه­ی مردم زیاد است و من گرسنه.به صندلی خالی که روبرویم است نگاهی می­اندازم.عادت ندارم که تنهایی این جور جاها بروم.حتما باید کسی باشد و با او صحبت کنم،اما چاره­ای نداشتم ساعت حوالی یک نیمه شب و دوستان یا در حال وبگردی بودند یا خواب.نگاهی به اطرافم می­اندازم.صندلی من همچنان خالی بود.باید با یکی در مورد جریانات این چند روز اخیر صحبت می­کردم&quot; از من اکنون طمع صبر و دل هوش مدار&quot; رفتم بیرون تا به یکی زنگ بزنم.اما همه از ترس تک زنگ زدن­های دوستان گوشی­هایشان را خاموش کرده بودند.دوباره برگشتم سرجایم.گرسنه­ی دیگر فشار می­آورد و فشار عصبی بیشترش کرده بود.شماره­ها یکی یکی خوانده می­شدند اما شماره من به گوشم نمی­خورد &quot;کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد&quot; بلند شدم و به سمت میز حرکت کردم و گفتم&quot;خانم چرا همبرگر من آماده نشده&quot;سریع از جایش بلند شد و چند ثانیه­ی دیگر برگشت. دوباره همان لبخند را زد و گفت:&quot;شماره شما خوانده شده گویا شما متوجه نشدید.لطف کنید رسید را بدید&quot; لا به لای پول ها و کاغذهای جیبم به دنبال رسید بودم.هرچه محتویات داخل جیبم برد را روی میز ریختم.گفتم:&quot;نیست&quot;. با تمامی استادیش در نشان دادن یک لبخند با دست به کاغذ فکسی که کنار پول­هایم بود اشاره کرد.گفتم&quot;این نیست.رویش نوشته امروز با حافظ&quot;.گفت:&quot;همان است&quot;خودش آن را برداشت و نشان داد.شماره 1364-یک همبرگر زغالی و دلستر که کنارش با خودکار نوشته شده بود سیب و پایین مبلغ نوشته بود امروز با حافظ.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی­نوشت1:اولین بار در سال 78 یک همبرگر را در آن مغازه به قیمت 240 تومان خورده بودم اما حالا باید 1300 تومان بابت آن پول پرداخت می­کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی­نوشت2:آیت الله مکارم شیرازی از انتخاب وزرای زن انتقاد کرد. به گزارش مرکز خبر حوزه، حضرت آیت‌الله مکارم‌شیرازی در ادامه بحث تفسیر قرآن در جمع نمازگزاران در حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه (س) با اشاره به مبانی دینی و ارزش‌های الهی اسلام گفتند: باید نظام ارزشی ما با دنیای امروز فرق داشته باشد زیرا ارزش در دنیای امروز دلار، یورو، پست و مقام است.ایشان افزودند: من می‌بینم آرام آرام ما هم به دنبال غرب هستیم، در دنیای ارزشی غرب اگر چند زن وزیر نباشد برای جامعه آنها مشکل‌آفرین خواهد شد و اما ما نباید دنباله رو آنها باشیم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی­نوشت3:این دو بیت از حافظ، فال آن روز بود.هر چه فکر کردم تنوانستم با احوالات خودم بسنجمش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد                 حالتی رفت که محراب به فریاد آمد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; از من اکنون طمع صبر و دل هوش مدار      کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 23:44:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokoot&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>sokoot</dc:creator>
<guid>http://sokoot.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادم بچه بودیم</title>
<link>http://sokoot.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یک ساعتی به افطار مانده بود.بی حوصله شده بودم.خواندن کتاب و دیدن فیلم هم در این ساعات نیز دردی از این بی حوصلگی قبل از اذان رفع نمی­کرد.لباس­هایم را عوض کردم.صدای بچه­ها از داخل کوچه می­آمد. یاد دوران کودکیم و بازی­های دوران بچگی افتادم.گل کوچیک که کار هر روزمان بود.در کنارش اینقدر بازی­های جور واجور بازی می­کردیم از هفت سنگ گرفته تا الک دو لک-جو،جو گندم و گل آقا-تبرک و استپ بازی-لی­لی بازی و کش بازی با دخترهای کوچه و کلی بازی دیگه.خستگی نداشتیم تا اینکه بابا می­آمد و گوشمان را می­چرخاند و می­گفت&quot;بس است&quot;.روزی که با دعوای بابا خانه می­آمدیم آن روز، روز خوبی برایمان بود چون حداقل تا غروب بازی کرده بودیم.در کوچه پنج­متریمان از سر و کول هم بالا می­رفتیم. شر و شور کوچه ما بودیم.مواظب بودیم تا در خانه زهرا خانوم باز نشود تا با جارو دنبالمان نیفتد.بنده خدا سعید همیشه از همه مظلوم­تر بود چون بچه کوچه ما نبود و از کوچه­ی دیگری می­آمد و فحش خورش از همه ملس­تر بود و بار اتهامی این موضوع بر روی دوش من و محسن می­افتاد که همسایه­ها به مادرانمان گله می­کردند و می­گفتند&quot;پسرای شما این بچه­ها را جمع می­کنند&quot; و مادرانمان از این موضوع ناراحت می­شدند اما به روی خودشان نمی­آوردند و باز با گرمی از اینکه ما در خانه مزاحم آن­ها نشویم از کوچه رفتن­های ما استقبال می­کردند.کتونیم را پوشیدم و به یاد آن دوران قصد داشتم با بچه­های  کوچه گل کوچیک بازی کنم.در کوچه را باز کردم.هفت هشت تایی بودند که بزرگترینشان 12 سال داشت.توپشان را به گوشه­ای انداخته بودند و داشتند با گوشی­های همراهشان بلوتوث بازی می­کردند و گاهی با هم پج پچ می­کردند و زیر خنده می­زدند.رفتم سراغ توپ و شروع کردم به روپایی زدن.زهرا خانوم را با یک زنیل نان دیدم که وارد کوچه شد. ناخودآگاه ترس برم داشت و شروع کردم به فرار کردن. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی­نوشت1:پیشنهاد می­کنم آلبوم موسیقی &quot;شهر خاموش&quot; اثر کیهان کلهر را که با کوارتت زهی بروکلین رایدر اجرا کرده است را بشنوید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی­نوشت2: لبنی احمد الحسین، زن سودانی که به دلیل پوشیدن شلوار زندانی شده بود از حبس آزاد شد. لبنی احمد الحسین که روزنامه نگار است به همراه دوازده زن دیگر در رستورانی در خارطوم، پایتخت سودان، به علت پوشیدن شلوار دستگیر شده بودند.چند تن از آن زنان فورا در دادگاه اتهام خود را پذیرفتند و بلافاصله با ده ضربه شلاق مجازات شدند.اما لبنی احمد الحسین که خود را بیگناه می داند، به 40 ضربه شلاق محکوم شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی­نوشت3: به گزارش خبرنگار مهر، اسفندیار رحیم مشائی سه شنبه شب در مراسم تودیع محمد مهدی زاهدی و معارفه کامران دانشجو وزرای علوم دولتهای نهم و دهم در دانشگاه شهید بهشتی و در بخشی از سخنانش با اشاره به اینکه علم از جنس نور است، در سخنانی قابل تامل گفت: &quot;نمی خواهم فلسفی صحبت کنم ، ذوقی می گویم. خداوند به انسان بدهکار نبود که او را آفرید. ظاهرا خداوند به خودش بدهکار بود که انسان را آفرید. دلش خواست شناخته شود. یک کسی را باید خلق می کرد که بتواند بشناسد. انسان اهمیتش به همین علم است. اگر علم را برداریم انسان حذف می شود. انسان را که حذف کنیم ، دیگر نیازی به حذف خدا نیست ، زیرا خدا دیگر خودش حذف شده است.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی­نوشت4:قطعه­ی از غزیل احمد شاملو به نام &quot;درود و بدرود&quot; از مجموعه شعر آیدا در آینه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با دورودی به خانه­ می­آیی و&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با بدرودی                                                                                                                         &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خانه را ترک می گویی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; ای سازنده!                                                                                                                        &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لحظه عمر من &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فاصله میان این دورود و بدرود نیست:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این آن لحظه ی واقعیست&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; که لحظه­ی دیگر را انتظار می­کشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 21:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokoot&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>sokoot</dc:creator>
<guid>http://sokoot.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ملک الموت</title>
<link>http://sokoot.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دقیقا نمی­دونم حساب و کتابش چه جوریه.چه طوری چرتکه میندازه که یک دفعه میاد و یه سری رو با خودش میبره.در عرض چند روز می­بینی که در و دیوار محله از اعلامیه های مرگ پر می­شه.چندین بار برای من تجربه شده و دیدم که در طول سال هیچ شخصی در محله فوت نمی­کنه ولی ناگهان در عرض کمتر از دو هفته چندین نفر می­میرن. به نظر من این فرشته مرگ محله­ای کار می­کنه.یعنی وارد یک محله که می­شه تا چندین نفر رو با خودش نبره دست بردار نیست که نیست.در تحقیقات میدانی که انجام داده­ام عزرائیل در کنار محله­ای، مقطعی هم کار می­کنه.مقطع سنی0تا 10-10تا20-20تا30 و... .تو شهر می بینی چندین اعلامیه مربوط به جوانان ناکام کنار هم دیگه روی دیوار چسبیده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی­نوشت1:&quot;آلن تورن&quot; جامعه­شناس فرانسوی در مصاحبه­ای درخصوص روند نوسازی در ایران عنوان می­نماید،روند نوسازی در ایران را دختران جوان رقم می­زنند. .(جامعه شناسی تغییرات اجتماعی-دکتر غلامرضا غفاری-عادل ابراهیمی لویه-صفحه 192)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت2:پیشنهاد می­کنم فیلم &quot;وقتی همه خواببم&quot; اثر استاد بهرام بیضایی که توسط موسسه هنر نمای پارسیان خریداری شده است را ببینید.این فیلم که برنده چهارسیمرغ بلورین از جشنواره فیلم فجر شده است را می­توانید از فروشگاه­های توزیع فیلم تهیه کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی­نوشت3:برای یکی از دوستان لابه لای کتابام دنبال کتابی می­گشتم که دیدم نیست.لذا از دوستان عزیز تقاضامندم که کتاب­ها و فیلم­هایی را که امانت گرفته بودند را در اسرع وقت به من برگردونند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت4:رباعی از خیام را به روح مادربزرگم تقدیم می­کنم به خاطر نجابت،صفا و مهربانیش&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ای چرخ فلک خرابی از کینه تست           بیدادگری شیوه دیرینه تست&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ای خاک اگر سینه تو بشکافند                بس گوهر قیمتی که در سینه تست&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 11:44:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokoot&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>sokoot</dc:creator>
<guid>http://sokoot.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ای کاش نرفته بودم!</title>
<link>http://sokoot.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دو روز دارم به خودم فحش می­دم که برای چی رفتم؟برای چی اصلا شروع شد که حال و روزگارم به اینجا برسه که همش یا خواب باشم یا به دیوار سفید نگاه کنم و ناگهان با خاطراتش بزنم زیر خنده و بابا زیر چشمی بهم نگاه کنه و بگه&quot;ظاهرا خوب نیستی&quot;.آره خوب نیستم دو روز که خوب نیستم.دلم لک زده برای اون روزا و اون هوا. دوباره دلم می­خواد صبح که از خواب بیدار می­شم تو چله تابستون پتوی چل تکه و نم گرفته رو از روم بکشم و برم پنجره رو باز کنم و باد خنک بخوره تو صورتم و بگم&quot;بچه­ها پاشید&quot;برم هادی رو صدا کنم و از بازار تعطیلش نون بربری و کره محلی و مربای شقاقل بخریم و بیام اون یکی در رو بزنم و آزاده با خنده همیشگیش بیاد دم در و بگه صبح بخیر و نازنین از پشتش ظاهر بشه و بگه&quot;صبحانه،صبحانه،صبحانه&quot; و بعد وسایل صبحانه رو بدم زهرا.هنوز بچه­ها خوابند میرم سراغ کسی که از همه دیرتر بیدار میشه.&quot;سد علی پاشو&quot;خودش و کمی این ور اونور می کنه و میره زیر پتو می­گه&quot;باشه&quot;.دیگه تقریبا همه پاشدن.کاظم آماده شده برای کمک کردن.محسن که تو دستشویی و مم باقر برای ارادت به خانمش و صبح بخیر گفتن از سوئیت میره بیرون.سعیدم که دنبال خواهرش سمانه می­گرده.شادی میاد دم اتاق و از جعفر دوربین عکاسی می­گیره.هادی از نوع امجدیش از خاطرات شب گذشت می­گه و می­خنده و جعفر دستی به شکمش می­کشه و با احسان میرن رو پشت بوم خونه همسایه سیگار بکشند.میرم سوئیت کناری. سارا وسایل صبحانه رو آماده کرده. لیلا کنارش ایستاده و همچنان مریم گوشه­ای نشسته و به این جامعه کوچک نگاه می­کنه.بر می­گردم تو سوئیت خودمون و همگی رو برای صبحونه صدا می­کنم. می­بینم علی(مبینی) همچنان خوابیده و محمد میگه&quot;عباس من یه چیزی بگم؟&quot; که ناگهان صدای ویدا و هیراد از دور میاد. دو شب موقع افطار زیتون می­خورم و با خودم می­گم ای کاش به ماسوله نرفته بودم که بعدش بخوام اینقدر ناراحت باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی­نوشت1:من تقریبا از 10 سالگی اردوها و سفرهای دسته جمعی زیادی رفته بودم اما این سفر برای من ارزش بیشتری داشت.این اولین سفر به نسبت خانوادگی بود که من بعد از سربازی رفتم و تونستم تمام فشارهای عصبی که تو اون دوران برام وارد شده بود رو تقریبا خالی کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی­نوشت2:تو این سفر خیلی دوست داشتم دوستان دیگری نیز در کنارم باشند از جمله حسین،سعید،حمید،علی و... .اما متاسفانه نشد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی­نوشت3:بلاخره یکی از سه وزیر پیشنهادی توانست رای اعتماد بگیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی­نوشت4:یک رباعی از خیام تقدیم می­شود به دوستانی که در سفر ماسوله همراهم بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مائیم و می و مطرب این کنج خراب&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جان و دل و جام و جامه در رهن شراب&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب         &lt;SUB&gt;&lt;/SUB&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Sep 2009 20:54:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokoot&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>sokoot</dc:creator>
<guid>http://sokoot.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هوای خانه</title>
<link>http://sokoot.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;وقتی دلم براش تنگ میشه می­دونم کی از خونه میزنه بیرون.کمی مونده به اذون همیشه چادرشو سر میکنه و میره مسجد.میرم رو پله در خونه به انتظارش می­شنیم تا بیاد.از جلوم که رد میشه جلوی پاهاش می­ایستم و می­گم سلام.کمی تامل می­کنه.میرم جلوتر،تا می­بینتم دستی روی شونم و صورتم می­کشه و می­گه&quot;قربونت برم-هوای منو که داری؟شبا که می­بینم چراغای اتاقت روشن دلم گرم میشه و راحت می­خوابم.یه نگاه به خونه من بنداز.&quot;بهش میگم&quot; ما که دربست مخلصیم.چشم حواسم هست&quot;.میگه&quot;چرا زن نمی­گیری؟&quot;می­گم&quot;می ترسم بگیرم به شما حسودیش بشه و دیگه نزاره شبا تو خونتونو نگاه کنم&quot;می­خنده و دوباره دستی روی سرم می­کشه و میگه&quot;عاقبت بخیر بشی!&quot;بتول خانوم همسایه پشتی خونه ماست. از زمانی که من یادم میاد تو اون خونه­ تنهایی زندگی می­کرده و هیچ بچه­ی هم نداره.گاهی اوقات فامیلش از تهران میان و سری بهش میزنند.شوهرش فوت کرده و الان حدود هشت دهه از زندگیش می­گذره.یادم نمیاد از کی بود ولی از زمانی بود که دزد خونه یکی از همسایه­هامون زد.از اون موقع بود که من هر شب هوای خونه بتول خانوم رو دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی­نوشت1:&quot;&lt;STRONG&gt;هابر ماس&lt;/STRONG&gt;&quot; فیلسوف و جامعه شناس مشهور بازدیدی در  سال 1381 از ایران داشته است.هنگامی که در خصوص سرنوشت و آینده ایران از او سوال می­شود جواب را به این مطلب ارجاع می­دهد که برای درک بهتر این مساله باید بدانیم که در ذهن زنان جوان و تحصیل کرده ایرانی که بیش از نیمی از دانشجویان این کشور را تشکیل می­دهند چه می­گذرد.(جامعه شناسی تغییرات اجتماعی-دکتر غلامرضا غفاری-عادل ابراهیمی لویه-صفحه 192) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی­نوشت2:شما فکر می­کنید وزرای زن پیشنهادی رای بیاورند؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی­نوشت3:تکه از شعر مهدی اخوان ثالث(م.امید) به نام &quot;روشنی&quot; را تقدیم می­کنم به &lt;A href=&quot;http://zaba.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;محمد باقر و زهرا&lt;/A&gt;برای عشق و صمیمیتی که در آپارتمان 75متریشان موج می­زند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زنده­تر از این تپش گرم تو&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عشق ندیده­ست و نبیند دگر.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پاکتر از آه تو پروانه­ای &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بر گل یادی ننشیند دگر.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 20:55:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokoot&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>sokoot</dc:creator>
<guid>http://sokoot.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قتلگاه</title>
<link>http://sokoot.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سعی می­کنم شیر آب رو با احتیاط باز کنم اول از بالا شروع می­کنم.قطره قطره آب رو روی کاشی می­ریزم توجه دارم که دایره­ای با حداکثر قطری که می­تونم اطرافشون درست کنم. آب که بهشون می­خوره شروع می­کنند به بالا و پایین رفتن. شروع می کنم به شمارش یک،دو،سه تا اینکه به آخریش می­رسم.برای شمارش عجله می­کنم چون سریع حرکت می­کنند.بعضی وقت­ها که تعدادشون بالا باشه شعاع دایره رو با احتساب کاشی حدس می­زنم و به توان دو می رسونم و در سه عدد صحیح و چهارده ضرب می­کنم و حدودا آمارشون رو می­گیرم.کم کم قطره­ها بهم پیوسته می­شوند و آروم آروم محیط دایره رو پر می­کنند.فشار آب­و زیاد می­کنم و همشون یه جا میرن تو چاه توالت.بیشترین باری که به همین روش مورچه کشتم  صد و چهل و هفت تا بود و اون هم با یه تله کوچیک که گذاشته بودم.سوسکی که شب قبل کشته بودم و در مسیر مورچه­ها گذاشتم و یک ساعت بعد دوباره برگشتم.پاهاشو دیگه جدا کرده بودند و رسیده بودند به بالش که شیر آب رو باز کردم.این روزا آمارم خیلی پایین اومده و به زیر بیست رسیده چون دیگه سوسک نمی کشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت1:با توجه به دادگاه­های اخیر فکر می­کنم حزب مشارکت را منحل کنند.من که عقیده دارماگر کل احزاب ایران هم منحل شوند هیچ تفاوتی در ساختار سیاسی ایران رخ نمی­دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی­نوشت2:بازیگر جومونگ هم به ایران اومده بود و کلی هم سروصدا به پا کرده بود . بسیاری از علاقمندانش برای دیدن او در جلوی هتل صف کشیده بودند.به نظر من این مسئله ایرادی ندارد.اما سوال من از مسئولان صداو سیماست که چرا هنرمندان کشور خودمان را هموطنانمان نمی­شناسند و اکثر هنرمندان ما به خصوص در دوران کهولت باید در تنهایی و در بی­پولی در کنج اتاقی به دیار باقی بروند و بعد از اینکه از این دنیا رفتند باید آن­ها را به مردمان خودمان معرفی کنیم تا آنها برای تشیع جنازه بیایند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت:باز هم قطعه­ای شعر از احمد شاملو تقدیم به خاله­های دوست خوبم برای صفا و مهربانیشان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنان و مردان سوزان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                         هنوز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درناک ترین ترانه هاشان را نخوانده­اند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سکوت سرشار است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سکوت بی­تاب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از انتظار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه سرشار است!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 21:27:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokoot&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>sokoot</dc:creator>
<guid>http://sokoot.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو رگی قرمز</title>
<link>http://sokoot.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>وقتی شروع به خوردن آبش می کنم این حس رو دارم که رگ­هام دارن باز می­شن و خون تازه­ای توشون داره جریان پیدا می­کنه.اول از رگ­های تو گلوم شروع میشه و بعدش میره تو دستام و پاهام.پاهام یواش یواش شل می­شن و مجبور می­شم برای اینکه تلو تلو نخورم و نریزه رو زمین بشینم.به خوردن ادامه می­دم سرمو میارم عقب و سیاهی چشمامو تو سفیدیش می­چرخونم. ناگهان با فشار زیاد رگ­های مغزم از هم باز می­شن و مثل مورچه­ای که ترسیده، خون­ها تو رگای مغزم این ور اونور میرن.خنده­ای از ته دل می­کنم و با نگاه خصمانه­ی مردم خندمو نگه می­دارم.خودشو شروع می­کنم به خوردن.دونه دونه، آروم میزارم تو دهنم.با بعضی­هاشون تو دهنم بازی می­کنم و وقتی چیزی دیگه ازش نموند دهنمو باد می­کنم و با فشار زیاد اضافشو بیرون می­ندازم.هنوز کمی آبشو نگه داشتم و سعی می­کنم با قاشق آب رو داخل دهنم بریزم تا بیشتر بتونم مزه مزه کنم.چند لحظه می­شینم و بعد سرخوش بلند می­شم یه تاکسی می­گیرم میرم تا خونه.مامان میگه:شام خوردی؟ نه نمی­خورم.کمی اخماش میره تو هم و باز مثل شبای دیگه میگه:دوباره ساندویچ؟می­گم: نه. آب آلبالو خوردم.بعد میرم تو اتاقم و میفتم رو تختم و می­خوابم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی­نوشت1:وقتی مترو هفت تیر پیاده می­شدم و می­خواستم به میدان ولی­عصر بروم دفتر روزنامه اعتماد­ملی بهانه­ای برای پیاده رفتن تا میدان ولی­عصر بود.نوبت به روزنامه اعتماد­ملی هم رسید و بسته شد.امیدوارم امثال &lt;A href=&quot;http://faridmod.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;فرید مدرسی&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://firozehmozafari.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;فیروزه مظفری&lt;/A&gt; خانه­ی جدیدی در خور اسم اعتمادملی پیدا کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی­نوشت2:پیشنهاد کتاب این هفته &quot;آفتاب مهتاب&quot; نوشته شیوا ارسطویی است.این کتاب برنده جایزه بهترین مجموعه داستان دومین دوره جایزه ادبی یلدا در سال 81 و برنده جایزه بنیاد گلشیری برای بهترین مجموعه داستان سال 81 شده است.این کتاب هم اکنون توسط نشر مرکز چاپ می­شود.جلسه داستان­خوانی این هفته انجمن نسیم اندیشه به روز جمعه30/5/88 تغییر یافته است.در ضمن میتوانید مطلبی را که درباره این کتاب در وبلاگ سمت تاریک کلمات نوشته ام در &lt;A href=&quot;http://novel.blogfa.com/post-60.aspx&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; بخوانید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی­نوشت3:ششمین گردهمایی انجمن نسیم اندیشه(دانشجویان قمی سراسر کشور)با موضوع دانشجو،رسانه مجازی،توسعه فرهنگی در روز پنج شنبه مورخ29/5/88 در فرهنگسرای جوان قم برگزار می­شود.همچنین نشستی با حضور وبلاگ­نویسان قمی در روز چهارشنبه در فرهنگسرا برگزار می­شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی­نوشت4:تکه­ای از شعر احمد شاملو با عنوان&quot;سرود مردی که خودش را کشته است&quot; به بهانه توقیف روزنامه اعتماد ملی و حوادث اخیر:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه آب­اش دادم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه دعایی خواندم،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خنجر به گلوی­اش نهادم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و در احتضاری طولانی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او را کشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به او گفتم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;               &quot;- به زبان دشمن سخن می­گویی!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و او را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کشتم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Aug 2009 21:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sokoot&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>sokoot</dc:creator>
<guid>http://sokoot.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
