امروز حوصله هچ کاري رو نداشتم همش اين ور اونورو نگاه مي كردم یه زنگ به ايمان زدم و بهش گفتم که تهران نميام چون بد از انجا بايد مي رفتم خونشون و به خاطر همين بهش گفتم بزاره برای بد. امروز دو تا از دوستانه دوره مدرسه رو ديدم لطف کرده بودن و امده بودن خونمون جفتشون اراک درس ميخونن مثل خودم یکشون که 5 ساله ديگه پزشک ميشه و اون یکيم مهندس معدن اميدوارم جفتشون موفق بشن .امروز خاطره دوره مدرسه برام تداعی شد چه روزای بود امروز بد از چند وقت دوباره شروع به نوشتن کردم خدا پدر اين استادهم رو بیامرزه با اين که درسه عملي هستش و ربطي به کلاسه انشا نداره باز ميگه در مورده اين بيت يا فلان مورد مطلب بنويسد من که در طول اين دو ترم خيلي چیزها ازش ياد گرفتم اميدوارم اين ترمم همين طور باشد. ديشب نتونستم سينما 1 رو ببينم سر همين  خيلي ناراحتم. فراد هم باید برم دانشگاه تکليفه خوابقم هنوز روشن نشده چه قدر بلاتکليفي بده داشتم یکي از شعرامو ميخوندم نوشته بودم

و من فارغ شدم از اين زمان

گل بوسه مرگ را با تمام لذت بر لبانم حس ميکنم

لبانم چون پيرزن زمستان سرد

بگذار برای آخرين بار ببوسمت