دانش آموزانی کودن و بازیگوش
جمع گشتند و به هم می گفتند .....که الفبا را باید کشت
تا از این مدرسه و درس و کتاب
حبس و آزار و عتاب...کلی آسوده شویم
زان میان گفت یکی شیطان تر
که الفبا کشتن بی معنی است
باید آقای معلم را کشت
همه فریاد زدند ....آری
و معلم که عصبهایش...از هیاهوی کلاس
از تکاپوی معاش...از غم شش رتبه عقب مانده
و از تنفر به گروهی خر از اسب جلو رانده
سخت فرسوده و بی طاقت بود
رفت و با سم قوی خود را کشت
با همان سم که در اشکاف اطاق شیمی زینتی بود نفیس
و پس از آن همه دانستند
زندگی هیچ الفبایی بسته به هستی یک فرد معلم نیست