دلم بد جوری گرفته به یک جای رسیدم که  می بینم که آخرش سیاه سیاه است.چند روزی است که با خودم کلنجار میرم،هفته پیش بود که رسما فکر کردم دیوانه شدم و هر کاری که کردم خودم را مانند دیوانه ها نشان بدم نشد که نشد آخه شنیده بودم دیوانه ها همیشه شاد هستند و غم در بین آن ها معنی ندارد .بعد از دو ساعت که در خلا سیال بودم به این نتیجه رسیدم ای بابا من تمام عمر دیوانه بودم تمام این بیست سال.بیست سال کم یا زیادش را نمی دانم،و لی دیوانه بودم .اول خوشحال شدم اما بعدیش دوباره دیدم دیوانگی هم این دوره زمانه از مد افتاده(برای آگاهی بیشتر به فیلم هم نفس ساخته فخیم زاده مراجعه شود)

دلم بد جوری گرفته،اصلا دوست ندارم با کسی در دل کنم چون همه را می شناسم چون داروی همه ی ما دیوانه ها مشخص است کلمات زیبا و خنده دار آزادی ،رفاه،امنیت،آسایش و... خیلی جالبه از بابا آدم این کلمات بوده پس دلیلی نداره که در دل کنم و مردم همه خوش هستند پس بی دلیل نگفتند که دیوانه ها همه خوشحال به نظر میرسند و از وضع موجود راضی

دلم بد جوری گرفته،نه عقابم نه کبوتر  یک دیوانه بی آزار.نه همچینم بی آزار نیستم خرخره ی بعضی ها را می خواهم بجوم.حالا کی هست نمی دانم شاید خودم باشم شاید یک دیوانه ی دیگر  که مزاحم شده باشد

همش می گم ول کن بابا بس کن این بیغوله ی ماتم زده را تو هم به دیوانگیت ادامه بده خوب ادامه بدم؟