همیشه فکر کردن در مورد این موضوع که آینده چه خواهد شد ابتدا شیرین است و سپس با تلخ کامی مواجه می شود.ترس از آینده همیشه برایم وجود داشته است و این مدت به اوج خودش رسیده است ترسی که همیشه لبخند های تلخی را به همراه داشته است.ترس از این که من زنده هستم برایم عذاب آور بوده است.من زنده هستم و هیچ عمل یا عکس العملی را از خودم نشان نمی دهم برایم جهنمی ساخته است که مواجه شدن با آن دل شیر می خواهد.من هم دوست دارم زنده بمانم اما به چه قیمتی؟به قیمت این که تنها به خوابم و بخورم و  شهوت و ... من نمی خواهم منکر این شوم که لازم انسان بودن ابتدا این است که حیوان خوبی باشی و سپس راه انسان بودن را بپیمای. ولی آخر تا کی؟ نه من حیوان خوبی بودم و نه متقابل آن انسان خوبی هم نبودم.این ترسی که من را با آینده مواجه کرده است.ترس عدم به کمال رسیدن انسانی،ترس این که در قبال خود،خانواده و جامعه بی تفاوت بودن.
من دوست دارم زنده بمانم ولی نه مثل یک مرده که صدای از گورش بلند نمی شود.