امروز خودم را در کنار دکه روزنامه فروشی دیدم .نگاهی به اطراف انداختم غریبه بودم تیترهای مختلفی که از هر سو به سوی فکرم هجوم می آورد و هر کدام تنم را به لرزه می انداخت.من که زمانی باید در کوچه ها پرسه می زدم و خنده را بر لبانم قرار می دادم خود را در گوشه ای حبس می کردم و روزنامه ها را ورق می زدم این بار از تمامی آن ها بیزار بودم شاید در تمامی آن روزنامه ها دنبال تیتری از صلح می گشتم ولی همه ی آن ها از گرمی جنگ صحبت می کردند.این بار که به خانه برگشتم دوباره خودم را حبس کردم ولی زم عزیز این بار زندگیم را ورق زدم.

تیتر اول زندگیم این بود زندگی را در کنار دیگران دوست داشته باش.