زم عزیز امروز دلم گرفت.

چرا؟

چرایی که تو باید پاسخ آن را بدهی.تو باید بگویی که چرا هر که را دیدم غمی بر دل داشت و آن غم را در درونش فریاد می زد.مردی را دیدم که از وضع خود سر را در میان دستان خود گرفته بود از چشمانش اشکی نمی آمد اما از دلش خون می بارید.دختری را دیدم که از کرده های خود پشیمان بود و راهنمایی نمی دید او چشمانش را بسته بود تا نبیند که چه می کند بسته بود تا حقیقتی که در آن قرار گرفته بود را نبیند.پسری را دیدم که در عدسی چشمانش نوری به جز سیاهی نبود.

زم عزیز تو پاسخ بده که چرا آن مرد،آن دختر و آن پسر هر کدام غمی را بر دل داشتند.من هر جواب به ذهنم رسید گفتم آن ها نبود.قصه آن مرد را هزاران بار شنیده بودم درد آن از این بود که نانی برای بچه هایش نمی توانست ببرد.قصه دختر را شنیدم که هر روز بر سرش طبل بی دینی را بر سرش می زنند و داستان آن پسر در فراسوی این مرزها بود.

زم عزیز گفتم که غم مرد را می توان امشب تسلا بخشید ولی فردا چه؟ولی برای آن دختر و پسر جوابی نداشتم.هر چه فکر کردم نتوانستم بیابم.

زم عزیز تو بگو.