زنده باد زندگی
زم عزیز سلام،بدون هیچ مقدمه ای می رم سر اصل مطلب.
دیشب با چند از دوستانم به کافی شاپ همیشگی رفته بودم در مقاله ای که آرتور میلر نوشته بود خودم را غرق کرده بودم.ناگهان یکی از دوستانم گفت:"خیلی خسته می زنی؟"من نگاهی بش انداختم و فقط گفتم :"آره،خیلی خستم"ولی دیگر هیچی نگفتم و کتاب را بستمو نگاهی به روبرویم انداختم و دیگر صحبتی نکردم.
زم عزیز ولی می خوام به تو بگم خستم،خستم از تمامی ثانیه های زندگی،خستم از روزهای زندگی.من خستم ولی خسته ای که از زندگیش لذت می بره.می گویم تا بدانی که واقعا هفته ی پیش لذت بردم.لذت بردم از ۱۲ کتابی که خواندم و از تئاتری که دیدم.در کلاس استاد پاینده لذتم به اوج خود رسید و امروز از باغ آلبالو چخوف و فردا از کتابی دیگر که به سراغش می روم.
زم عزیز خسته شدم از پیاده رو های که در هر لحظه اش باید سلامی کرد...
زم عزیز بهتر است به دخمه ی خودم پناه ببرم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۸۵ ساعت 23:47 توسط ...
|