زنده یا مرده؟

همیشه فکر کردن در مورد این موضوع که آینده چه خواهد شد ابتدا شیرین است و سپس با تلخ کامی مواجه می شود.ترس از آینده همیشه برایم وجود داشته است و این مدت به اوج خودش رسیده است ترسی که همیشه لبخند های تلخی را به همراه داشته است.ترس از این که من زنده هستم برایم عذاب آور بوده است.من زنده هستم و هیچ عمل یا عکس العملی را از خودم نشان نمی دهم برایم جهنمی ساخته است که مواجه شدن با آن دل شیر می خواهد.من هم دوست دارم زنده بمانم اما به چه قیمتی؟به قیمت این که تنها به خوابم و بخورم و  شهوت و ... من نمی خواهم منکر این شوم که لازم انسان بودن ابتدا این است که حیوان خوبی باشی و سپس راه انسان بودن را بپیمای. ولی آخر تا کی؟ نه من حیوان خوبی بودم و نه متقابل آن انسان خوبی هم نبودم.این ترسی که من را با آینده مواجه کرده است.ترس عدم به کمال رسیدن انسانی،ترس این که در قبال خود،خانواده و جامعه بی تفاوت بودن.
من دوست دارم زنده بمانم ولی نه مثل یک مرده که صدای از گورش بلند نمی شود.

جواب 1

لازم دانستم که جوابیه به دوستان عزیز در مورد مطلب قبلی بدهم که در ذیل آمده است:

سعید:سعید جان مگه شما غریبه هستی ما که دیگه پیر شدیم.ولی باشه کنار می آییم.

ایمان:با ایمان موافقم به شرطی که دیوانگی ما یک شخصیتی بود،اما دیوانگی مردم ما هزار شخصیتی است.نمونه انتخابات اخیر

یه دوست:منم میگم یا فتاح،آن کتابم خواندم.وسیع باشم می ترسم باز دیوانه بمانم،سر به زیرم که هستم،سختم به رشته ام نمی خورد.

z:اول از شعر سهراب ممنون.دوم من بین این مردم زندگی دارم می کنم پس می شناسم در حد یک لیوان چای سوم  هر دیوانه به خودش آزار می رساند

بی نام:من تا حالا یادم نمی یاد عصبانی شده باشم.اگه فکر داشتم دیوانه نمی شدم.بیچاره هم اتاقی شما.

نام:اینم نظر عزیز.شرمنده دانشگاه دیگه و مسابقات فوتبال رمضان

پرنده:فاصله؟

--:ماشالله مثل کوه ایستادم

از کلیه دوستان عزیز سپاسگزارم.

ول کنید بابا

دلم بد جوری گرفته به یک جای رسیدم که  می بینم که آخرش سیاه سیاه است.چند روزی است که با خودم کلنجار میرم،هفته پیش بود که رسما فکر کردم دیوانه شدم و هر کاری که کردم خودم را مانند دیوانه ها نشان بدم نشد که نشد آخه شنیده بودم دیوانه ها همیشه شاد هستند و غم در بین آن ها معنی ندارد .بعد از دو ساعت که در خلا سیال بودم به این نتیجه رسیدم ای بابا من تمام عمر دیوانه بودم تمام این بیست سال.بیست سال کم یا زیادش را نمی دانم،و لی دیوانه بودم .اول خوشحال شدم اما بعدیش دوباره دیدم دیوانگی هم این دوره زمانه از مد افتاده(برای آگاهی بیشتر به فیلم هم نفس ساخته فخیم زاده مراجعه شود)

دلم بد جوری گرفته،اصلا دوست ندارم با کسی در دل کنم چون همه را می شناسم چون داروی همه ی ما دیوانه ها مشخص است کلمات زیبا و خنده دار آزادی ،رفاه،امنیت،آسایش و... خیلی جالبه از بابا آدم این کلمات بوده پس دلیلی نداره که در دل کنم و مردم همه خوش هستند پس بی دلیل نگفتند که دیوانه ها همه خوشحال به نظر میرسند و از وضع موجود راضی

دلم بد جوری گرفته،نه عقابم نه کبوتر  یک دیوانه بی آزار.نه همچینم بی آزار نیستم خرخره ی بعضی ها را می خواهم بجوم.حالا کی هست نمی دانم شاید خودم باشم شاید یک دیوانه ی دیگر  که مزاحم شده باشد

همش می گم ول کن بابا بس کن این بیغوله ی ماتم زده را تو هم به دیوانگیت ادامه بده خوب ادامه بدم؟

 

تا کی؟

تا کی می خواهیم در خواب باشیم؟

 

عکس از حسینhttp://www.namakzar.blogfa.com/